X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1382 ساعت 02:49 ب.ظ

من پر از هیچم

امروز هم روز دیگری است، از روزهایی که فکر می کردیم جور دیگری خواهند بود. آفتاب پشت ابرها منتظر فرصتی است بیرون بیاید و بتابد اما ابر ضخیم و یک پارچه سایه اش شده است. بادی هم می آید، گیرم بیشتر از روزهای پیش. باد که می آید حتما هوا هم سرد می شود. سرد است، هواشناسی پیش بینی کرده بود، سردتر هم می شود. امروز حتی قرار است باران هم بیاید، مگر نمی دانی ؟ ... کاش بیاید، وعده باران زیاد گرفته ایم اما حیف که هزار وعده خوبان یکی وفا نکند ! به آخر سال نزدیک می شویم. هنوز این سال را درک نکرده ام، دیگر فرصتی نیست. خودش می داند هر آمدنی رفتن اگر نداشته باشد مردن است. نمی خواهد مثل کنه بچسبد، آرام از پنجره ای از سر شاخه ای می آید و از زیر دری بیرون می خزد. به بهار هم باید مجال داد. همین است که خسته کننده نیستند این فصل ها. راستی، تو راز فصل ها را می دانی ؟... اما من زمستانش را بیشتر دوست دارم، با هم جور تریم. شب های زیادی به پای حرف هایش تا صبح نشسته ام. به ظاهرش نگاه نکنید زود دوست می شود. دل پر دردی دارد و رنجی ابدی سینه اش را می آزارد. باید پای درد دلش نشست. خیلی تنهاست. خیسی اشکهایش را هنوز روی شانه ام حس می کنم. قدر شب هایش را بدانید. هیچ فکر کرده اید در تابستان دلتنگی ها را با که می شود گفت ؟ یا دیگر کی از گرمای این پالتوی سیاه می شود کیف برد ؟ هی قدم زد و دست را به جیب هایش فرو برد ؟ حتی فکر کردن به آن گرمای دیوانه وار، به آن خورشید لجوج تابستان برایم مرگ‌ آور است... دهان یار که درمان درد حافظ داشت/ فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود... دوستش بدارید. زمستان است...

می گوید : خالی الذهن نمی شود چیز نوشت و سخن سر داد. می گویم: عجیب است !  می گوید : چه چیز عجیب است ؟ سخنان من یا نوشته های تو ؟ می گویم : بگذریم...