X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1383 ساعت 11:58 ب.ظ

کار و تکرار

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
ف.فرخزاد

انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند؟
چقدر دلم برایتان تنگ شده است. من اینجا تنها، در میان افکار و خنده های ماشین ها در گیرم. چقدر دلم برای نوشتن تنگ می شود. جرعه جرعه می نوشم هیچ را و باید به خوشبختی ام با صدای بلند بخندم و به زندگی به مثل ماهیان به آب عادت کنم. و این جا و شما هستید که می شکنید این سوت ممتد قطار زمین را. ما باید زمین را از خواب هزاران ساله نجات دهیم، ما باید به زمین بفهمانیم او می تواند سرجایش ثابت و محکم بایستد تا خورشید مجبور شود به گردش بچرخد، و بر گردش سجده کند. اما افسوس که همیشه دیر شده است برای همه چیز. باید کاغذها را مرتب کنم...

امروز پشت کامپیوتر خودم هستم، فردا هم همینطور. کار ۵ روز ادامه دارد و دو روز باید نفس تازه کنی برای ۵ روز بعدی. نه، نمی خواهم فکر کنید من به پوسیدن و ماندن عادت کرده بودم و الان سختم است که باید شب ها زودتر بخوابم. کار یک باید بزرگ است در واقعیت، من هم نمی خواهم نادیده اش بگیرم. اما "گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم!"  باری، این است و این نیز بگذرد. از آن جا هم وبگردی می شود کرد، اینترنت هست ولی پشت فیلتر و راپورت که چه کسی چه می کند با آن. از بد روزگار گزارش گیری و راپورت هفتگی به دوش بخشی است که من اضافه شان شده ام. پس محتاط و لابه لای کارهای خودخواسته یا خواسته شده سری به شما می زنم. وسوسه نوشتن از آنجا هم با من است. بعدا شاید بنویسم، از پشت اینترنتی که هیچ وقت قطع نمی شود و مجبور نیستی برای خواندن نوشته ای عجله داشته باشی... حالا با خیال راحت به صدای شجریان گوش می دهم و برای پنج روز بعد ذخیره اش می کنم در طنین روحم.

حسین پناهی هم مرد درست در زمانی که باید. مُرد  اد ماه، در اوج گرما و در نهایت زندگی. همانطور که نقش می زد به روزگاری که باید. گاهی چنان باورش می کردی از پشت نقشش که انگار خودش هم به چنان شکلی گیج و خواب پریده است. که بود البته، که چنین مرد. در هنگامه عظیم دفن آشغال ها. معوج و عجیب. و مردد. شعرش را تازه خواندم، تازه بعد از مرگش و عمیقتر باورش کردم. درست در لحظه ای که باید. لحظه ای که دیگر نبود. همیشه همینطور است. گوش کردنی اگر باشد، بعدا، حتما... دیگر مرگ را حتی نه توان غمی است که در چهره به رخ کشاند. مرگ فقط مرگ است.

خورشید جاودانه مى درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جاى پاى خود مى نهیم و غروب مى کنیم
هر پسین
این روشناى خاطر آشوب در افق هاى تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعى دوباره مى کشاند؟

کار نوشتن این چندین سطر به درازا کشید از صبح تا به حال و وقفه ای که برد آن حال. پستش می کنم تا به نام امروز ثبت شود. اگر چیزی دیگر بود اضافه اش می کنم.