X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:44 ق.ظ

گاه آرزو می کنم که...

ماه ها می گذرند بی آنکه بخواهند یا بخواهیم. ماه های با تو بودن هم سپری می شود هر چند من نتوانم هیچگاه به این فکر کنم که سهم من از تو آیا همین چند ماه خواهد بود، یا اینکه من که تو را و تو که مرا یافته ایم بعد از سال ها دوری، پس به جدایی فکر کردن چرا؟ دست تقدیر همیشه در کمین نشسته است، در کمین من و تو. اما اگر این تبر را زودتر با هم آماده اش کنیم دستش را قطع خواهیم کرد. ما توانش را داریم. بر خلاف عرف احمق و شرع مغشوش در آغوش هم بمانیم... اصلا چرا این حرف ها را می زنم؟ موضوع ماه اول آشنایی بود و هزار حرف نگفته که نمی دانم بتوانم همه اش را بگویم یا باز باید به انتظار دیداری و روزی دیگر بود. آری برای فکر به نبودن همیشه وقت هست، ما باید ابتدا بودن را تجربه کنیم.

از آن عصر دل انگیز روز 6 اردیبهشت، درست یک ماه پیش داستان شروع شد. شاید فقط داستان جدی شد وگرنه من اعتقاد دارم داستان ما نه یک ماه یا دوماه پیش که سال ها پیش شاید از ازل شروع شده بود. از آن عصر بارانی غم انگیز رنگ نگاهمان عوض شد و همه چیز عوض شد. تو از فکرم به سراسر وجودم خودت را کشاندی و رساندی و من از جلوی عینکت به پشت پلک های زیبایت خانه کردم. ما آمدیم و داستان دیگر شروع شده بود چه می خواستیم چه نمی خواستیم. مگر می شود دلی را که می لرزد به این راحتی ها آرام کرد. ما دیگر آرامشمان با باهم بودن معنی می شد. ما دیگر همدیگر را یافته بودیم. بعد از سال ها انتظار تو را، همان که همیشه به دنبالش بودم را، یافتم. در یک عصر دل انگیز غم انگیز...

چه زود می گذرد و چه دیر، لحظات با هم بودن و لحظات انتظار برای به هم رسیدن. حالا که به یک ماه گذشته نگاه می کنم می بینم چه راه طولانی را با هم آمده ایم صبورانه و عاشقانه. چه سنگ ها و چه سنگ ها که فکرشان مانع شدن بود در جاده انتظار برای به تو رسیدن یا در جاده با تو نفس کشیدن، اما سنگ ها نمی دانند ما به کجا می خواهیم برویم که اینگونه احمقانه به جلوی پایمان قصد مانع شدن دارند. یکی را تو شوت کردی یکی را من. یکی را تو خندیدی یکی را من. بعد با هم خندیدیم. و خندیدی درست موقعی که انتظار داشتم بخندی و گریه کردم درست موقعی که انتظار نداشتی، همه عمر باید در کشف این راز ها بود که کی کِی انتظارش چیست. یک ماه کم است، و البته زیاد. جایی که من با یک نگاه تو مست می شوم و جایی که با یک عمر زل زدن به چشمانت سیر نمی شوم. نه هیچ گاه سیر نمی شوم. ماری چرا می خواهی بروی؟ زنگ بزن کمی بیشتر با هم باشیم. کمی بیشتر. تو می گویی بعد از کمی بیشتر چی؟ بالاخره؟ نمی دونم بعدا فکرش رو می کنیم. و ای کاش آن بعدا هیچ وقت فرا نرسد که بخواهیم به جدایی فکر کنیم و وقت اضافه هایی که کفافمان را نداده و لاجرم باید با نگاه بدرقه ات کنم و من نمی توانم.

این یک ماه بهتر از یک سال گذشت، شاید هم یک عمر و کوتاه تر از یک لحظه. چه بارانی می بارید آن شب! یادت هست؟ سیل می آمد انگار و ما زیر سقف بودیم. منتظر نماندیم باران بایستد راندیم و من برف پاک کن را تند کردم. چقدر یک راه را دور زدیم و من تازه کار بودم، شاید ما تازه کار بودیم. بالاخره هر چیزی از یک جایی شروع می شود دیگر. اما حالا سعی می کنم جاده ها را کمتر بی هدف چرخ بزنم، حالا مقصد تویی و راه را می یابم من سرانجام... و عجب کلمه غم انگیزی ست این سرانجام، هرچند سرانجام، سرانجام برسد! تو می گویی شک داری؟ آره من مایلم شک داشته باشم، من باور ندارم. بی تو بودن را. کارت را سخت کردم؟ متاسفم.

بوی عطرت در سرم می پیچد. یادم نیست چه شد که گفتم تو هم گشنه ای؟ این غذاها که آدم را سیر نمی کند. تو گفتی بیا یک لغمه از مال من بخور. من هم با قیافه آدم های سیر گفتم من فقط دوست دارم از مال خودم بخورم. بهت که بر نخورد؟ منظورم این بود که... نمی دانم منظورم چی بود. یادت هست چرا همچین حرفی زدم؟ مگر مال من مال تو دارد؟ دارد؟ نمی دانم.

سربالایی ها را می رویم. چقدر راه مانده است؟ خسته شدی؟ نه؟ پس ادامه می دهیم. تو کی باید برگردی ماری جان؟

"گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو، تا بدانجا برمت که می خواهی
زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود، هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگی ات متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانیم"
سپیده دم
(با صدای احمد شاملو)