X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1383 ساعت 02:40 ق.ظ

نوشته های شبانه

وقتی شب پیش دیر وقت بخوابی، بعد از کلی راه رفتن و فعالیت، صبح هم زود بلندشی و یک مسیر ۱۰۰ و خرده ای کیلومتری را بروی و بیایی طبیعتا تا شب باید خواب باشی. ولی ساعت ۲ بعدازظهر که شد می شنوی فلانی توی فلان جاده تصادف کرده. کسی نیست می روید کمکش. تصادف از آنچه فکر می کنی وحشتناک تر است. علافی بعد از تصادف از آنچه فکرش را هم نمی کنی باز بیشتر. چهار پنج ساعت کنار جاده، زیر آفتاب. تازه باید به مردم هم توضیح بدهی برای کدام روزنامه یا مجله عکس می گیری. اگر بگویی برای خودم فکر می کنن خل شده ای. از یک تصادف که اینقدر عکس نمی گیرد! بله عزیزم! برای رورنامه شرق! آقا مصاحبه هم می کنید؟ نه، جانم. من فقط عکاس هستم! مردک سبیل کلفت می خواهد عکس یادگاری هم ازش بگیرم. چهره اش تنها می توانست به خلاف کارهای با اعتماد به نفس شباهت داشته باشد. کنار جاده پیکانش را گذاشته منتظر است این وسط یک چیزی کاسب شود. حالا دعوا نشد کیف پول که هست! بله، الان می فهمم که بیخود سرش را داخل ماشین نکرده بود که وسایل داخل ماشین را جمع کند بدهد به من. مردکه کیف پول را زده. بله... می گفتم. بعد از یک روز خارج از خانه و تازه رسیدن حدودا همین الان، باید یکی مثل مادرت که الان آمد به آدم بگوید: دیروقته، از صبح تا حالا هم که بیرون بودی خسته شدی، چرا نمی خوابی؟... تا بفهمی چقدر خسته ای.

اه... الان که به تقویم گوشه کامپیوتر نگاه می کنم تازه می فهمم شده امروز، آن هم ۲۱ تیر. خدای من! عجب تخته گاز گذاشتی! مواظب باش یک وقت تصادف نکنی. من یکی که حوصله وایسادن و افسر آمدن ندارم! بابا یک خرده آرام تر. بگذار بفهمیم مناظر کنار جاده چه شکلی ست. هی تند و تند این روزها رو رد می کنی که چی؟ انگار یکی دنبالت کرده می خوای این عمر ما تموم بشه بیاییم نزدیک دستت به خدمتمون برسی! عجب رعد برقی... ببخشید. ببخشید. غلط کردم. هر جور راحتی بچرخونش. اصلا بذار دور تند. من دیگه آه! خوبه؟!

آدم بعضی وقت ها بدجوری لجش می گیره از این آدم هایی که می تونن توی دو سه جمله آب پاکی رو خیلی قشنگ بریزن توی دستت جوری که کل بدنت یخ بکنه. نمونه اش هم همین جناب حسین درخشان. یک دفعه مرده افکار و عوالم همه را رو به قبله می کنه می ره پی کارش. خوابگرد دوست داره اینجوری خداحافظی بکنه. اگر نوشته های اون رو کسی برای یک مدت پی گرفته باشه، سبک نوشتن و لحن کلامش دستش آمده. بالاخره کسی که ادعای کار فرهنگی داره باید یک جوری دغدغه ها و نظراتش رو منعکس بکنه در آثار و نوشته هایش یا نه؟ خوب خوابگرد هم دقیقا همین کار را کرد. نشان داد این که برای فرهنگ بخواهی نفس بکشی خیلی هم مفتی تمام نمی شود، نیاز به کمی هم پول دارد. این یک واقعیت است که بسیاری مبتلابهش هستند و بودند. به نظرم هیچ جای کار هم عجیب نیست، حتی اگر این دلایل برامون قانع کننده نباشد که این میزان اعتبار و مخاطب را ﴿که یک شبه به دست نیامده﴾ یک شبه از دست بدهیم. به هر حال جای خالی خوابگرد کاملا حس خواهد شد. امیدارم کمی از حالت ایدئالیستی مطلق خارج بشود.

چقدر سخت است درست نوشتن در حالی که می خواهی کمی هم با مخاطب نزدیک تر و به اصطلاح خودمانی تر باشی. نتیجه کار چیزی می شود در حدود پاراگراف بالا که نه نثرش، به طور کامل و درست، شکسته است نه جمله بندیش پایه و اساسی دارد. یک چیز خلق الساعه ای شده است مربوط به ۲ ساعت گذشته از نیمه شب، در حالی که آسمان هم با نور و صدای مهیبش آدم را بدجوری می ترساند... هوا به نظرم کمی منتناسب با این زمان از فصل نیست. هرچند کاملا خوشحال کننده است که گرمای هوا به سبب این باران نصفه و نیمه تخفیف پیدا می کند. صدای یک همسایه به گوشم خورد: این هوا، هوای زلزله است! این پشه ها هم که دیوانه ام کردند. خدا! چقدر صدای این صندلی موقعی که همه خوابند بد ترکیب است!

باز یادم رفت. اصلا ۲۱ تیر را برای این گفتم که ذکری مصیبتی باشد از ۱۸تیر. کلا دچار فراموشی مزمن شده ام. راستی چرا ۱۸ تیر اینقدر بی سر و صدا بود. هرچند موقعی هم که پر سر و صدا بود ما از خانه مان جم نخوردیم! ولی خوب طرفدار جنبش دیگران که هستیم! کمی نگران کننده است این میزان ناامیدی و یاس که سطح شهر را مثل یک لایه دود پوشانده است. جامعه مرده، همه سر به زیر. به فکر نان. گربه ها در کیسه های زباله هم دیگر چیزی پیدا نمی کنند. دیدی؟ چقدر لاغر شده است؟ امسال کمی حرفه ای تر عمل کردند. از مدت ها قبل عوامل احتراق را از محل گرما دور کردند. ولی کاش زودتر از آن که همه چوب ها، کبریت شوند می فهمیدند... چند روز است تو روزنامه نگرفته ای؟

بیخودی این پاراگراف را اضافه می کنم. دیگر از چه؟ عمر این نوشته های پراکنده هم چه سخت کوتاه است... راستی، گیلاس سیری چند؟ من همین جا می خورم. لطفا