X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1383 ساعت 02:36 ق.ظ

تازه وارد

سلام. تو هنوز نخوابیدی؟ برو من هم الان می خوابم... ساعت که دوازده میشه یک حس بدی به سراغم می آد. حس روزهای مدرسه و شب فردایی که باید به معلم بد قلق درس پس میدادم. حس شب هایی که بعد از تموم شدن سریال انگار کرکره تموم آرزوها و امیدهام رو پایین می کشیدن. حرکت از نو. چقدر دوست داشتم مامان یا بابا یادشون بره و مجبورم نکنند بلند شم مسواک بزنم. لحاف گرم. هوا اون موقع ها چه قدر سرد بود. شاید هم ما به سرما هنوز عادت نکرده بودیم... آره ساعت 12 کابوس جدید این چند شب شده. صبح چه ساعتی بیام خانوم؟ ساعت اداری دیگه! 8:15 تا 5:15 بعد ازظهر. بله.بله می گم و قطع میکنم. ساعت اداری؟ تازه دارم میفهمم هرچقدر هم که آزادی آدم تو کاری که میکنه زیاد باشه و طولانی باز روزی که اون آزادی رو ازت بگیرن می رسه و تو اون روز احساس از دست رفتگی میکنی... من دارم کابوس از دست دادن رو احساس میکنم. حالا باید شب ها زود بخوابم. صبحها زودتر از ساعتی که خانوم منشی پای تلفن گفت با اضطراب از خواب پابشم. حالا باید خیلی کارها رو که وقتش هم بود ولی انجام ندادم آرزوش رو به گور ببرم. دیگه همه چیز از کنترل من خارج شد. شاید این طوری بهتر باشه. یک مدت کنترل زندگیم رو بدم دست ساعت ها و دقیقه ها که امروز هی منتظر بودم زودتر بگذرن. یک جور اجبار که هم خوبه هم مرگ آور...

امروز درست 9 ساعت تمام روی یک صندلی چرخ دار پشت یک میز بدون کامپیوتر با یک کتاب باز دوام آوردم! روز اول بود و طبق رسم فکر کنم باستانی بی برنامه گی و هردمبیلی ایرانی هیچ کار یا فعالیت تعریف شده ای برای من تازه وارد نداشتند. " میز و صندلی خالی که اونجاست مال کسی نیست شما فعلا از اون استفاده کن تا بعدا..." تمام مدت احساس خفه گی و اضافی بودن در محیط رو سخت حس میکردم. " فعلا میتونی مطالعه کنی " من هم همینکار را کردم. مطالعه. در یک محیط شلوغ. بیشتر برای فرار از بیکاری محض چشمم را از صفحه کتاب جدا نمیکردم. خیلی وقت هم برای ایجاد تنوع کتاب را ورق میزدم. سخت ترین لحظات عمرم بوده اند همیشه این لحظات. شرایط ناپایدار. آدمهای جدید. حرفهای جدید. درست مثل روز اول مدرسه. " بعد که جا بیفتی شرایطت خیلی بهتر میشه" بله. بله. زمان میخواد هر چیزی. من صبر میکنم. صبر... تا سخت پوست بشم. تا بشم مثل شما. با یک مشت حرف بی ارزش که به اندازه تمام آدم هایی که می بینید می تونه ادامه داشته باشه. من هم باید سعی کنم... بچه ها این پسره تازه وارد ساکت رو می شناسید؟