X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1382 ساعت 06:29 ق.ظ

فریدون چهار پسر داشت !

تمام شد، در فصل هایی اندک و دوشب تا صبح، کتاب، تا آخر آمد. واقعا لذت آور بود خواندن داستانی چون آن و درد آور بود باور قصه ها در آن. تلخ تلخ، به تلخی زندگی، به تلخی حقیقت. همه اش را باور کردم، همه اش را. اصلا هم جا نخوردم، نه از شروعش نه از پایانش. گویی با آن شروع تنها آن پایان را باید انتظار می کشید. حتی مرگ مجید،مجید امانی هم ناگهانی نبود. چون از ابتدا با انتها شروع شده بود. هستی و نیستی از دو نقطه شروع کردند از هم جدا شدند و باز به هم رسیدند. همچون رسیدن مجید به مهدوی، بعد از گورستان، لعنت آباد. مگر همو نبود که آن برادر را شمرد ؟ هشت ! این هم را بگذار بشمرد. مثل همه کسانی که این سالها شمرده اند.
لحن و روایت سرگردان بود، جایی در آینده و گذشته و حال، مثل سرگردانی مجید، مثل سرگردانی نسل ها بعد از انقلاب. کتاب زود تمام شد و فرصتمان نشد داستان اسد را به پایان رسانیم، هرچند همانطور که آغاز شد می شود انتظار پایانش را داشت. با مرگ آغاز شد پس با مرگ هم ... .
اما می دانید داستان ایرج چیست ؟ او روح ایرانی است که همان روز های اول گلوله بارانش می کنند، در خود می کشندش و بعد به سراغ ایران می روند و ایران را که بهترین بخش بود ... .
همه را می شود تعبیر کرد، از فهیمه تا عبدالناصر ناصری. همه شان هم داغ تجاوز می بینند. یا تجاوز می کنند یا تجاوز می شوند. یا گورکن اند یا گور روند.
... و این من ... در آستانه فصلی سرد.

چیز هایی که به ذهنم رسید در داخل داستان :
شخصیت حاج فریدون امانی آزارم می دهد. نمی توانم هضمش کنم، ما به ازای خارجی اش کمتر یافت می شود. نه که بگویم دگردیسی و چرخش کامل در کسی اتفاق نیفتاده ولی فریدون امانی که به همه چیز تعصب وار نگاه می کند چگونه دچار این تحولی نه در بیرون ﴿ تظاهر ﴾ که در درون ﴿ عقیده ﴾ هم می شود. مقایسه شحصیتی که شد " دیگر گلپا گوش نمی کند گاهی پیپ می کشد ، غذای ساده می خورد چون امام غذای ساده می خورد " با آن چه بود در فاصله ای کم از زمانی که " فقط گلپا می گذاشت و وینستونی که شاه می کشید  را دود می کرد " کمی توی ذوق می زند. به نظرم این شخصیت قربانی اثبات نگاه سیاسی رمان شده است، در صورتی که می توانست همان فریدون امانی بماند گیرم که یک حاج هم به اول نامش اضافه می شد. حتی تبدیل شدن به یکی از سران بازار و موتلفه را می شود به حساب جریان باد گذاشت. اما وقتی در خلوتش روی پتو می نشیند و به پشتی تکیه می دهد، دیگر نه. به نظرم این جای این داستان می لنگد، البته داستان از دید و تعریف ادبیات نه از نگاه سیاست.
او کارکرد یک نماد را پیدا می کند، همانطور که بقیه ، که نقطه اوجش طفل - جانور - عجیب الخلقه ای است که درست یک ماه قبل از انقلاب از شکم انسی - خلاصه ای از همه خانواده - بیرون می آید و در گوشه ای رها می شود، همانطور که طفل انقلاب شد، نارس بود و هیچ کس توقع آن " سر بدون پیشانی " را بعد از این همه صبر نداشت.