X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 08:28 ب.ظ

با علی اعطا

Ahmad Mahmudمقدمه : این را چند روزی پیش نگاشتم برای کسی که دسترسیش میسر نشد، پس بیجا ندیدم بهانه اش کنم به آشناییتان با یکی از نزدیکان محمود، پسر برادر، علی اعطا. سالروز مرگ نویسنده هم نزدیک است به نزدیکی روز پنج، روز آخر از هفته.
محمود در ادامه جفایی که در روزگار حیات دریغش نکردند در روزگار فراق هم کسی به انتشار کنجی در این پهنه تلاشی نمی خواهد سر دهد. کمترین امیدم برقراری مسابقه ای، داستان نویسی، در این روز با آن نام بود. حتی صفحه ای هم که برایمان از او قرار بر قرار گیری بود، وب سایت رسمی، گویا به پاره ای از مشکلات توان رسیدن ندارد.
پس حق دارم و حق دارند، کسانی که خود را از چشم او دیده اند، متاسف از خود باشیم.
می کوشم در این چند روز از این هفته و آن هفته حداقل تکه هایی از نوشته هایش را دوباره بخوانم و اینجا بنویسم. اگر جایی مطلبی در خور یافتید مطلعم کنید.
 
دوست عزیز علی اعطا
راستی تلفظ این اسم، اعطا - اسمی که آخر فهمیدم زمانی مفتخر به نام استاد بوده - eta ست. نمی دانم چرا آن را همیشه ata می خواندم ؟
به نظرم می آید بخش عمده ای از مسیر و مسیل در زندگی ما آدم ها را اتفاق ها می سازند، آن هایی که ما را به ناکجاهایی می سپارند در این زندگی بزرگ کوچک. همیشه به این اتفاق ها احترام گذاشته ام شاید چون نیمه های خوب زندگی ام را بیشتر این اتفاق ها ساخته اند.
آشنایی با یک نویسنده و یافتن چیزهایی که متاثرمان می کند شاید وجه ملموس تر این اتفاق ها باشد.
من احمد محمود را همینگونه یافتم. با یک کتاب. شاید خیلی دیر ولی خیلی زود به تلاطم افتادم به خواندن باقی قلمش. کنون که آن همه شیفته گی را بخاطر می آورم تاسف و غم هر دو آزارم می دهد که چرا احمد محمود را وقتی که احمد اعطا بود نشناخته ام. ولی بسیار بیشتر برایم دردناک می شد اگر او را زمانی که دیگر نبود می یافتم.
این ها را نوشتم تا دلیل و مقدمه ای ساخته باشم برای این نوشته یک طرفه از طرفی ناشناس برای کسی که قدمت آشناییش با او به یک عمر می رسد.
وبلاگ ها هم گاهی برایم این گونه اند، با یکی دو کلیک یک دفعه به چشمه ای می رسیم در همین نزدیکی. وبلاگ شما هم به همان نشان از جایی دیگر یعنی "پویاهه" رسیدمش درست همین امروز، چند ساعت قبل و همه چیز را از پایین ترین نوشته به سمت بالا شروع کردم.
به یاد نوشته های خودم افتادم زمانی که کتاب درخت انجیرش را می خواندم. هر چه می نوشتن بی اختیار به سبک نوشته های او می شد. کم کم احساس کردم به چشمه دیگری نزدیک می شوم... تا به آن نوشته های "... مانده به آخرین..." که علاقه و عشق به محمود را و نزدیکیش با او را فهمیدم. باز متاسف شدم از دیر یافتن و خوشحال از رسیدن قبل از باز نیافتن.
اینکه اعلام کرده اید تنها یک نوشته تا رفتن فاصله است برایم مثل شنیدن آن است که از زندگی آن دوست یک روز باقی مانده است. پس این نامه دلیل دیگرش این است. می خواهم بگویم حرف های آدم هیچ گاه تمام نمی شوند حتی وقتی که کسی برای شنیدن باقی نمانده باشد.
یعنی می شود مرگ منتظری را با معجزه ای به زندگی تبدیل کنید.
از شما می خواهم که این چشمه را خشک نکنید...