X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 12:52 ق.ظ

تکه های گمشده

نمی دانم تا حالا این حس را پیدا کردید که دوست داشته باشید دیگه ننویسید، فقط بخونید تا جایی که خوابتون بگیره برید بخوابید. تا ته ذهنتون را پرکنید از اون نوشته هایی که انگار همزاد شما یا کسی که روحش به شما نزدیکه وقتی اونها را نوشته.
وبلاگ نویسی یکی از خوبی های بزرگش اینه که چند برابر زمانی که صرف نوشتن می کنید شما را درگیر وبلاگ های دیگه می کنه. مثل روزنامه نگاری که هرروز خودش را مجبور به خوندن روزنامه های دیگه می کنه، البته بدون اجبار و از روی علاقه.
من هم گاهی ترجیه می دم حس خودم را تو نوشته های بقیه پیدا کنم. وبلاگ هایی که خیلی اتفاقی پیداشون می شه و گاهی می مانند وگاهی مثل یک ورق کاغذ هرچی دنبالشان می گردی پیدایشان نمی کنی.
البته همیشه نمی شه یک مطلب بلند و بالا در معرفیشان نوشت، بهتر است گوشه ای توی وبلاگ برای این معرفی های یک خطی داشته باشیم، یک وبلاگ کوچک کنار نوشته های اصلی. البته گاهی می توانند موضوع یک یادداشت جدید هم قرار بگیرند.
چند تا وبلاگی که خیلی وقت نیست پیدایشان کردم در اثر همان اتفاق اینجا می گذارم با تکه ای از نوشته شان.
 
دیوانه :
« برام نوشتی :
آمدنی ؛ رفتنیه
نفهمیدم کی آمدی و کی رفتی .
همیشه همینطوره قدر همه را بعد از ؛ از دست دادنشان می فهمم .
وای که اتفاقات این زندگی چقدر ناگهانی ما را در بر می گیره... »

شب زدگی
:
« می دونی رفیق !
همه زندگی یه به تو چه بزرگه ...
سرتو بندازپایین و صدات در نیاد...هر چی بیشتر بپرسی ضایع تر میشی... »
« آخ آخ دیدی صدای پاییز داره میاد؟ به صداهای دور و بر گوش بده ...صداهای بنفش...قهوه ای ... نارنجی چرک.. آبی تند ... خش خش ...قار قار...و حس غار... حس مهاجرت ... حس...حس تنهایی تو کویر...»
« حس سفر دارم...دارم کوله بارمو جمع میکنم. کمکم کنید چیزی جا نذارم...»
پاهای کثیف :
« روز پدر گذشت و ماهم هی خودمو زدیم به اون راه... هر چی خواستیم بریم بهشت زهرا نشد. نمیدونم چه جوری بود اصلاْ جور نشد. خیلی دلم میخواست برم.
بابا میدونم دیروز همش حواست به ما بود ببینی به یادت هستیم یا نه. آخه مگه میشه به یادت نباشیم؟ما هر چی داریم از زحمتای تو داریم. اون عکس خوشگلتو پاسپارتو کردم که مامان ببره بده قابش کنن... یه قاب طلایی خوشگل، برازنده ی همه ی خوبیهایی که ازت شنیدم.چقد الآن به دستات احتیاج دارم. با اینکه خیلی کوچولو بودم دستاتو یادمه .دو تا دست زمخت مردونه . فقط همین ... تمام تصور من از تو..
ادامه