X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 10:47 ب.ظ

مردان پوک پر از اعتماد ...

این را که می نویسم ممکن است کمی تند یا توهین آمیز باشد ولی واقعا بهش اعتقاد دارم. این نوشته را باید دیشب می نوشتم ولی صبر کردم کمی آرام بشوم بعد، هرچند گاهی اوقات احساسی نوشتن لازم هست برای تخلیه هیجانات مثبت یا منفی.
 
 تازه خانه آمده. روی تخت دراز کشیده است. خسته است و کمی بی حوصله. زنش برای یک مراسم زنانه بیرون رفته است، ممکن است شب نیاید.
عکس دونفره شان با قابی بزرگ روی دیوار زده شده است.
چشمش به میز آرایش همسرش می افتد، در کرم را نبسته.
موبایلش زنگ می زند. شماره اش آشناست. جواب می دهد.
- سلام عزیزم، کجا بودی موبایل را جواب نمی دادی ؟ برای امشب می خواستم باهات قرار بزارم. من خونم. زنم نیست احتمالا شب هم نمی آد.
مرسی، پس منتظرت هستم. صبح خودم می رسونمت. زود بیا.
چند ماه بیشتر نیست که ازدواج کرده ولی احساس خوشبختی نمی کند. زنش زن خوبی است. رابطه شان هم بد نیست.
با کار او زیاد کار ندارد، از صبح تا شب کجاست و چرا دیر می آید و کی به او زنگ می زند انگار جزو مسائل حل شده همسرش است.
ولی او می داند چطور رفتار کند تا کسی به او مشکوک نشود، به کسی هم اجازه نمی دهد درباره این چیزها فضولی کند.
اوایل احساس می کرد باید همانطور که از همسرش توقع وفاداری دارد، خودش هم تنها به او و خوشبختی شان فکر کند ولی بعدا به کلی فراموش کرد که زن گرفته، البته به زنش نیاز داشت چون خانه بدون او حتما غیر قابل تحمل می شد چون نه آشپزی می دانست نه خیلی کارهای دیگه. زنش از صبح تا غروب خانه را مرتب می کرد، همه جور با او راه می آمد. اما او دوست نداشت زندگی مجردی را به کلی فراموش کند.
مجرد که بود با دخترهای زیادی دمخور بود، دیگه تو این کار یک حرفه ای به حساب می آمد. بعد که زن گرفت ارتباطاش کم شد، باید سرعقل می آمد. ولی اگر زنش نمی فهمید چه عیبی داشت هر از گاهی به یاد آن دوران شبی را هم خوش می گذراند ؟ دیگر مثل آن زمان هم نبود که خانه و جا نداشته باشد، بدون ترس و لرز در اتاق خواب خودش، دک کردن زنش هم که کار سختی نبود.
موبایلش دوباره زنگ زد، از خواب می پرد. شماره زنش است. حوصله ندارد. تلفن را خاموش می کند. باید برای امشب خرید کند، لیلی آشپزی بلد است امشب از دست پخت او می خورد. در نظرش از دست پخت زنش خیلی بهتر می آید.
....
این داستان می تواند فصل ابتدایی داستان زندگی خیلی از مردان باشد. شاید هم فصل انتهایی قصه شان. ولی برای من همانقدر تهوع آور است که می تواند حقیقت داستان زنان خیابانی و مزدوج مشمئز کننده باشد.
مردانی که عقلشان هنوز از حد شکمشان فراتر نرفته است، عشق برایشان لحظه ای بازی است. البته این مردان خوش پوش خوش صحبت که کم هم نیستند در جامعه ای به زشتی جامعه ما، همواره غیرت و ناموس پرستی شان از اعماق وجودشان در حال قلیان است. برای رفع حاجت منزل البته که به یک زن پاک سالم اصیل نیاز هست ولی بیرون از آن جا می تواند وضع فرق کند چون آنان مردند و قیدی برشان نمی تواند بند باشد.
مردانی که تخلیه نیازهای جسمی شان لزومی ندارد فقط محدود به بستر همسر دلسوز و محجوبشان بماند چون اینان چشمانشان و فکرشان از سرشان به جایی پایین تر نزول پیدا کرده و جز در آن سطح سطحی دیگر را متصور نیستند.
اشتباه نکنید این یک اظهار نظر فمینیستی و جانبدارانه نیست، کار از حقوق زن و فمینیست و این حرف ها گذشته. اینجا شهری است با مردانی که خود را علمدار مردانگی و غیرت و عشق می پندارند ولی رتبه ای جز شان پست ترین زنان سیاه کار نمی توان برایشان قائل شد. آنان در اوج توانایی می کنند آنچه مخفی می کنند ولی زنان جز به نیاز و فقر تن به چنین مردانی نمی دهند. مردانی که دائم می خواهند دامان خود را از این سیاهی بیرون نگاه دارند و ناپاکی را مخصوص عده ای فرو افتاده بخواهند.
 
لعنت بر این مردان باد که فکرشان و روحشان در مغزشان نیست و امید و عشق دخترکان را به باد می دهند.
و نفرین بر جامعه ای که آرزوهای انسان را چنین به لجن می کشاند...