X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

دوشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1382 ساعت 10:49 ق.ظ

تهران، ساعت ...

روز پرکاری بود‏‏‏، ساعت چهار رسیدم. سیستم نرم افزاری یک دستگاه XRS مربوط به آنالیز عناصر مشکل داشت که یک ساعت وقت گرفت و حل شد و کار من تمام شد ولی برای ستینگ و calibration تا آن موقع با مهندس معطل شدیم. دانشکده علوم دانشگاه تهران. دستگاه های فوق العاده قوی و گران قیمتی هستند اگر ازشان درست استفاده بشه و اصلا استفاده بشه. سیستم هایی که این شرکت نصب می کند اکثرا میکروسکوپ های الکترونی با تشخیص دهنده های مختلف بسته به کاربرد دستگاه و زمینه کار هستند. واقعا دنیای پیچیده و گسترده ای هست دنیای اتمی و مولکولی. چیزهای جالبی یاد گرفتم توی زمانی که مهندس دستگاه را تنظیم می کرد. برای دیدن نمونه ها و آنالیز باید محیط داخلی تماما خلا باشه. مقیاس کار در حد آنگستروم هست یعنی کوچکترین اشتباه و بی دقتی نتیجه را از یک عنصر به عنصر دیگه تبدیل می کنه.
حالا ادامه داستان صبح.
آفتاب کم کمک کمرنگ می شد و هوا مطبوع برای قدم زدن. یادم آمد که در این خیابان قبلا یک جایی بود که نظرم را چند بار جلب کرده بود. یک پارک. در مسیر بود، نزدیکش رسیدم. باغ موزه آب. من که از فیلم جا مانده بودم پس بد نبود گشتی اینجا بزنم ظاهرش زیبا و دلفریب بود. قدم زدم با روزنامه و مجله ای در دست، دست در پشت. بچه ها و پیرمردها بیشتر بودند. عجب جای باصفایی است. درختان کهنه و جدید در کنار طراحی زیبای باغ که کمتر در پارک و مکان عمومی نظیرش را می توان دید، نشان از عمر طولانی باغ و بازسازی جدیدش دارد. آب از هر گوشه کناری به شکل های زیبا و مختلف وارد محیط باغ شده است. حوض های آب، کره آب ریز، فواره های مورب و کانال ها و مسیر های روباز جلوه های آرامش بخش باغ بودند در کنار رنگ سبز طبیعی. جای خوش آیندی بود یا لااقل در آن لحظه های رخوت انگیز نزدیک غروب برایم اینچنین غافلگیر کننده بود. قدم زدم و به فکر افتادم ای کاش دوربین همراهم بود. همه جا را از پشت ویزور دوربین نداشته کادر بندی کردم و در خاطر قرار دادم تا در نزدیک ترین زمان ثبتشان کنم. ایده پیرمردان زیر درخت کهنسال که هر روز اینجا دمی آسوده می شوند بیشتر مشغولم کرد.
ساعت به نیمه های هفت رسیده بود. پس تهران ساعت هفت می تواند اینگونه هم باشد. رنگ ها در این ساعت طبیعی تر هستند و نور چشم را اذیت نمی کند. پس روزگار هم سپری می تواند شد خارج از مکعب این اتاق کم نور و بی رنگ. 
نمی دانم کی ، چه وقت دوباره آن ساعت هفت روز شنبه تکرار خواهد شد. امیدوارم دوباره چیزی، وقتی مرا جا بگذارد. تا در مسیر قدم زدن به دنبال آن لحظه فراموش شده، کسی یا جایی دیگر را پبدا کنم.