X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1382 ساعت 01:14 ق.ظ

چانه زنی بلدی ؟

امروز رفتم شرکتی که در مطلب قبلی "کابوس زبان" درباره پیشنهادش نوشته بودم. خیلی تردید داشتم و هنوز هم دارم ولی با اصرار بخصوص مادرم رفتم تا بیشتر داستان دستم بیاید. حداکثر این است که یک مدت کار می کنم و به نتیجه مورد نظر آنها نمی رسم و خداحافظ؛ اتفاق و حادثه ای نیست همین ها باعث شد دلگرم تر شب گذشته قرار امروز را بگذارم. از اینکه یک دفعه و بی هوا از کنج عزلت اتاقم می خواهم وارد یک زندگی جدی که خارج از چهار دیوار این اتاق بی وقفه در جریان است بشوم به وحشتم، زندگیی که اگر جدی اش نگیری مجبورت می کند تا کمر جلویش خم شوی. ولی تجربه لازم است این نتیجه همه این سالهای قطع ارتباط با آن زندگی خارج از خانه است، برای روزی که دیگر نتوانی به راحتی روزهای کودکی با آسودگی و سبک بالی زیر این سقف بدوی و ناچاری که همه آن را فراموش کنی و با بی رحمی، دنیای زشت بیرون را مجبور به تحمل باشی. من هم در کوشش برای فهم و درک واقعیت موعود و خارج شدن از زیر تیغ اتهام بی کفایتی و بی فکری بی تمایل نیستم تا بختی بیازمایم و تجربه ای از رهگذرش حاصل کنم، و چه بهتر که آن، تجربه برطرف کردن کابوسم باشد. شاید این شروعی باشد برای طی کردن آسوده تر چهارراه حوادث زندگی.  
 
به هر حال به فال نیکش گرفتم و مطمئن تر گام برداشتم. شرکتی به سنت نام همه شرکت ها و کمپانی های ایرانی اصیل، تا آنجا که دریافتم با حداکثر دو عضو موثر و اصلی که یکی همان مدیرعامل محترم - طرف من - و دیگری شخصی که شاید تا آخر هفته صندلیش نصیب من شود. این وضعیت دفترشان بود در ساعت چهار بعد از ظهر. مدیرعاملش هم اتفاقا همان بود که باید باشد: آدم بی سوادی که بیزینس یعنی وارد کردن به حداقل قیمت ( تاکید بر چانه زدن در هنگام خریدها که می بایست آن فرد دیگر برایش انجام می داد ) و صادر کردن نمی دانم چه محصول. درواقع عصای دست می خواهد تا قراردادها و داد وستدهای خارجی را برایش انجام دهد. یک آدم انگلیس دان که زبان بیزینس را هم بداند و زبان چانه زدن را البته بیشتر ! که حتما اگر به اندازه سواد یس و نو خودش می دانست مزاحم وقت آن نفر دوم هم نمی شد و یک شرکت مینیمالیستی واقعی اریجینال را درست می کرد. من باید هم کامپیوتر بدانم هم انگلیسی هم تجارت و هم تنظیم قرارداد، یعنی کارهایی که برای هر کدامشان یک متخصص نیاز هست. البته مهم نیست گور پدرش اتفاقا اینجوری برای من بهتر هم خواهد بود، خودم می دانم چه می کنم و چه می گویم، کسی نیست که بالای سرت بایستد و بفهمد کجای کارت می لنگد. برای تعیین سواد من هم کارهای جالبی کردند، یک برگه از صورتحسابش با یک طرف روسی را به من داد که آیا از آن چیزی می فهمم یا تا به حال مشابهش را دیده ام. برگه ای که رویش نوشته بود final invoice و او می گفت این یکی از کارهای ما فینال اینویس است و کار دیگر پروفیل ( احتمالا منظورش profile بوده ). یا صفحات قراردادهای گذشته اش که در پوشه ای دسته شده بود و بین آن ها رمز و شماره حساب های بین المللی و داخلی اش با حروف درشت به چشمم خورد. جالب تر از او نفر فعلی صاحب این پست بود، نامه نگاری های با اشتباه و غیر استاندارد. وقتی هم که می خواست سطح سواد مرا این بار او از دید تخصصی (!) بفهمد یک صفحه را که بیشتر جمله و لغت هایش درونش بود برای ترجمه لغت به لغت به من داد !! من را بگو که کلی تدارک مواجه با چنین فردی را در ذهنم می دیدم ، فکر می کردم باید حتما از ابتدا شروع به یک مکالمه و صحبت انگلیسی با او کنم تا از تجربه اش استفاده کنم. اول که برایم ورقه ای را مثلا به عنوان فرم درخواست کار آورد فکر کردم کارگر شرکت است و بعد فهمیدم او بوده که تا بحال همه این تردستی ها را انجام می داده ، البته با وجود چنین رئیسی اگر طرف به جای انگلیسی ژاپنی هم حرف بزند برایش فرقی نمی کند، او می خواهد جنسش را بفروشد و چانه اش را بزند !
من دقیقا نفهمیدم تجارتشان مربوط به چه محصولاتی است، احتمالا باید چیزی مربوط به صنایع فلزی و غیره باشد که البته نمی دانم این دوست مدیر عامل ما در آن چه می کند. حالا باید تا چهار پنج روز دیگر که آن صندلی خالی می شود فکر هایم را بکنم و جواب بدهم. واقعا الان کمی آرام تر شده ام، اضطراب و نگرانی وقتی شرایط را می فهمی کمتر می شود، فعلا از اینکه کسی آنجا صدایم را بشنود و خطم را بخواند راحت شدم. باید آن نامه نگاری های تجاری که سال پیش با آفریقا شد را مروری بکنم و برای مکالمه شروع با کلاس های کیش می تواند انگیزه و استارت ذهنی مناسبی باشد. دایی هم که جدیدا کامپیوترش را عوض کرده، خوب کافی است شرط آموزشش را یادگیری ریزه کاری ها و استاندارد این زبان چانه زنی بکنم.
 
همه چیز به ظاهر حل است ولی هنوز به خودم نمی توانم دروغ بگویم، شاید به خاطر این است که من هنوز یاد نگرفته ام جنسی را که در انبار ندارم بر سرش معامله کنم !