X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 11:44 ب.ظ

سلام و خداحافظ

امشب شبی عجیب است، شب تولد من. مرموز و ساکت.
سرم درد گرفته است، به همه آن گذشته که فکر می کنم دردش بیشتر می شود.
از اینکه امشب آخرین شب بیست سالگی من است به وحشت افتاده ام، من نمی خواهم امشب طومار دو دهه زندگی و لحظه های بکر و استفاده نشده ام با طلوع صبح درهم ریزد. من هنوز خیلی کار نکرده دارم قبل از ورود به فصل جدید عمر...
وای... باز مثل همیشه دیر رسیدم، دیر به فکر افتادم، فرصت تنگ است، نه... گویی وقت گذشته است، ولی می دانم که برای فردا آماده نیستم...
تولد برایم به تاریخی دردناک تبدیل شده، چند روزی است در اندیشه ام چگونه از مهلکه امشب جان سالم بدر برم، اما می دانم این مرثیه را باید دردمندانه تا به صبح به نظاره بنشینم، انگار گریزی نیست...
آخ ، چرا نمی فهمید؟ آخر من هنوز آن را تمام نکرده ام که این را شروع کنم.
فکر انگار همین دیروز بود حالم را بهم می زند، می دانم اگر فردا بیاید دیگر به امشب نخواهم اندیشید. پس :
بیست سالگی خداحافظ...