تاریک خانه
تاریک خانه

تاریک خانه

گشت و گذار اینترنتی

چند تا لینک با توضیحاتی مختصر :
  -------------------------------------------
- وب کم آن لاین . دوربینی که به صورت آن لاین و ۲۴ ساعته از ساحل سانتا مونیکا، لس آنجلس تصویر پخش می کند.
+
دوربین آن لاین در حاهای دیگر
صفا در ال . ای :
« یک WebCam همیشه آنلاین هست که من توی ایران که بودم هر از چند گاهی سری بهش میزدم. چندین آنلاین وب-کم دیگه هم هست که در لاس وگاس و چند جای دیگه مشهور و دیدنی قرار داده شده اما این یکی جالبی داستانش اینه که من همیشه از توی پنجره کوچیک اون, ورودی سانتا مونیکا پیر رو با حسرت نگاه میکردم... » 
ادامه
چقدر دوست داشتم الان همچین دوربینی از شمال ، از سواحل و جنگلهای مه گرفته گیلان و مازندران تصویر پخش می کرد. کاشکی اینجا هم می شد حس قدم زدن زیر بارون توی جاده مه گرفته را از راه دور تجربه کرد :(
-------------------------------------------
« در این سایت اینترنتی اطلاعات به روز و پاره‌ای از اسناد کلیدی ملل متحد به زبان فارسی، برای تمامی پژوهش‌گران فارسی زبان که دربارهی موضوعات مربوط به سازمان ملل تحقیق می‌کنند کارآیی دارد.
سایت مزبور به معرفی مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد در تهران و کتابخانه ی آن می‌پردازد [...] این اطلاعات خصوصا برای استادان و دانشجویان رشته‌های حقوق، روابط بین المللی، علوم سیاسی، محیط زیست و سایر رشته‌ها و پژوهش‌های مربوط به سازمان ملل متحد بسیار مفید و قابل استفاده است...
»
کامل 
با گسترش انتشار مطالب فارسی در شبکه اینترنت طی یکی دوسال اخیر، برای دولت ها و سازمان های جهانی نیز انتشار و اختصاص مطالب برای فارسی زبانان و ایرانیان بسیار جدی تر شده است.
+ سایت فارسی دولت آمریکا

-------------------------------------------
- خاتمی در چت روم! خاتمی آبان ماه از طریق سیستم چت سازمان ملی جوانان مستقیما با جوانان گفتگو می کند. ادامه
 -------------------------------------------
- تقاضای سید حسین خمینی از آمریکا : لطفا به ما حمله کنید !
« سید حسین خمینی، نوه آیت الله روح الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی در ایران طی سخنرانی در مؤسسه اینترپرایز در واشنگتن پایتخت آمریکا صراحتاً از جرج بوش رئیس جمهور آمریکا خواست با توسل به زور علیه حکومت روحانیان در ایران اقدام وبه خاتمه دادن به حکومت روحانیون بنیادگرا در ایران کمک کند... » ادامه
نه به اون شوری شور نه به این ... اگر از ته دل هم با این حرف ها آدم موافق باشه ولی دلیل بر این نمی شه به این نوه بزرگوار یک حداقل مرتیکه را افتخار ندهد. فکر می کنه آمریکا تا این گفت پس فردا لشکر کشی می کنه. با این کار فکر می کنم فقط داره حکومت را تحریک می کنه چونان عمو "یادگار" مربوطه زودتر به دیار عدم رهسپارش کنند !
ولی این عمق فاجعه مشروعیت برای یک حکومت مدعی است که نوه بنیانگذارش در موردش اینطور فکر کنه.
لطفا بفرمایید کمی بمیرید از شرم اگر داشته باشید !
 -------------------------------------------
- رنجها و گلایه ها ، شجریان پس از هفت سال دوری از صحنه سکوت را شکست. بی بی سی
+ متن کامل مصاحبه، همشهری
+ و نیز وبلاگی از عاشقان حضرتش   
 -------------------------------------------
اگر مثل من به مقام خوره گی عکس دیدن نائل شده اید این فوتوبلاگ محشر را از دست ندهید. عکس های ایرانش شگفت انگیز است. از اون جاهایی است که اگر بشینی پای آرشیوش نمی فهمی چند ساعت داشتی دائم next را می زدی و کی وقت گذشته.
+ منطقه نظامی - عکس برداری ممنوع 
 -------------------------------------------
++ امیدوارم بزودی بتوانم بخش لینک دونی یا همان link dump را به صفحه اضافه کنم. گاهی وقت ها به لینک هایی بر می خورم که حیفم می آید اینجا نگذارم ولی فکر پست کردن در بخش اصلی و نوشتن درباره اش منصرفم می کند.

لذت رها شدن در لحظه

English Bag, a film by ziaoin dorriجدیدا به این نتیجه رسیده ام برخورد با هر پدیده ای تنها زمانی بهترین نتیجه و تاثیر را خواهد گذاشت که بدون پیش فرض و ناگهانی باشد. برای واقع شدن در یک میدان و جریان بهترین حالت خنثی بودن است، داشتن تمایل و بار تنها نیروی میدان را دفع و منحرف می کند و مانعی خواهد بود برای رسیدن امواج خلق شده آن پدیده به صورت خالص. این اتفاقی است که بیشتر اوقات رخ نمی دهد، نداشتن جهت و نظر قبل از برخورد با یک محصول و اتفاق گاهی حتی ناممکن است. اما اگر آن امواج و جهت گیری های پیرامونی هر از چند گاهی بگذارند آن حادثه به اندازه ای که می تواند غافل گیر کننده و ناگهانی باشد اغلب نتیجه دلخواهی بدست می آید. آن زمانی است که احساس می کنیم آن نوشته، کتاب، قطعه موسیقی و یا فیلم به دلمان نشست و توانستیم ارتباطمان را برقرار کنیم. درواقع حذف واسطه و ارتباط بی واسطه.
من همیشه خاطره های خوشی از این خالی الذهن بودن دارم، آنقدر که گاه شگفت زده می شوم و از اعماق وجود لذت می برم. بیشتر فیلم ها و آثاری هم که دوست دارم همین گونه مرتبطشان شده ام. البته خلاف آن هم بوده، خوش نیامدن و لذت نبردنی که باز به نظرم به خاطر نبود آن قصاص قبل از جنایت بوجود می آید. برای این توصیه می کنم ذهنتان را پاک از هر آنچه غیر کنید و چشمانتان را وقتی باز کنید که وسط قصه اید و غافلگیر.
شب یلدا را همین گونه یافتم، واقعا برایم تکان دهنده بود حتی بعد از دوبار و چند بار و چند بار دیدن. و یا رمان خانوم و یا مدار صفر از بین همه کتاب های محمود. گاهی موج ها مانع از کشف حقیقت می شوند و نباید در آن موج ها قرار گرفت.
این زن حرف نمی زند برایم بیشتر جذابیت هایش را از دست داد با خواندن تعریف و درجه بندی در یادداشتی، در صورتی که می توانست بسیار جذاب تر باشد. مثال زیاد می شود ردیف کرد که ذهنمان پر بوده و چه شده یا کی غافلگیر شده ایم.
البته نمی گویم هر آنچه یک باره بیاید حتما در دل می نشیند و آنچه نه، نه. اما نباید این فرصت را از خود بگیریم، بسیار شنیده ایم از تاثیر آن نگاه اول. گاه عمیق ترین نیست ولی به اعتقادم بسیار بکر است و لذت بخش. یک جور نگاه عاشقانه است تا نگاه نقادانه و منطقی. باید تجربه اش کرد.
 
بهانه این توضیح مربوط به سه ساعت درگیری گذشته است که جلوی فیلم یا صحیح تر سریالی گذشت که در زمان دیدن شدن همگانی و برخواستن موج ها من به دلیلی نامعلوم و بی قصد هیچ از آن را ندیدم و بسیار مایل بودم بدانم چیست که این همه تحسین را برخوانده است. سریال کیف انگلیسی.
باید اعتراف کنم توقعی بسیار بیش برایم بوجود آمده بود. پس لذت و بکری اولیه را نداشت ولی نکته های زیادی در ذهنم آمد با همان سه ساعت اول یعنی نوار اول.

حوصله نوشتن طولانی تر را برخلاف همیشه دارم ولی هم از ماجرای این سریال خیلی گذشته و هم حس و حال این نوشته این اجازه را نمی دهد. پس چند نکته را به اختصار می نویسم. ای کاش این ها را رعایت می کرد تا حال و هوای باورپذیر تری بوجود می آورد.
اولا رکن اصلی این گونه داستانهای تاریخی و تا حدی مستند دیالوگ نویسی است. در این باره می شود به تمامی کارهای مرحوم حاتمی بالاخص هزار دستان اشاره کرد. دیالوگی مناسب فضای قصه و مهمتر از آن مناسب برای هر شخصیت. متاسفانه قلم ضیا الدین دری در دیالوگ نویسی زیاد قوی و متناسب با نقش ها و فضای فیلم نبوده است.
ممکن است در دهه بیست مردم با زبانی عجیب و فاخر سخن نمی رانده اند ولی انتظار شنیدن چنین زبان و لهجه امروزی نیز نمی رود. بویژه درباره شخص منوچهر ادیبان یک بی توجهی آشکار به چشم می خورد. گفته ها و تاکید هایش نشان از یک دانش آموخته فرنگ و مرد مصمم عرصه سیاست را ندارد. نگاه کنید به تعارفات و برخورد هایش. « خواهش می کنم، شما لطف دارید، ممنون ... به یک نامه رسان » در کل این یک ضعف است به نظر من که به حس و جریان فیلم ضربه زده است.
مساله دیگر در شخصیت هاست. در مورد مهمترینشان یعنی ادیبان پرداخت و اجرا با دقتی که شایسته این کار بود کار نشده است. علی مصفا همان روزنامه نگاری است که در پارتی بود. بدون آن تفاخر و پختگی که از چنین فردی انتظار می رود. سایر شخصیت ها هم همچنان تخت و گاه بی آینده و گذشته اند. جزییات به طرز غیر قابل باوری در مورد همه شان از بین رفته است و وجود ندارد. مثلا شخصیت خان به یک تیپ ظالم و آشنا تقلیل پیدا کرده است یا پسرش که مزخرف تر از این نمی توانست باشد. واقعا هیچ نمونه درست و قوام یافته ای نمی شود مثال آورد، به نقش فرهاد اصلانی نگاه کنید، این یک ضعف جدی است. در مصاحبه علی مصفا با مجله فیلم در آن زمان هم این نکته که "من نمی دانستم باید نزدیک به شخصیت باشم یا تیپ" مشهود است.
در مجموع ایراد اصلی مربوط به فیلم نامه است. اگرچه ایده جذاب و فضای جدید خلق شده قابل تحسین است، اما این فیلم - سریال می توانست به مراتب حرفه ای تر و قوی تر باشد، که نیست.
جذاب ترین نکته برای من موسیقی و چهره پردازی مجموعه است. به جرات می توان گفت شخصیت ادیبان اگر با تمام ضعف ها باور پذیر شده است به خاطر گریم عالی اسکندری است. موسیقی هم آنچیزی است که می بایست باشد، کارشده و متناسب و اریژینال.
هنوز فیلم دو و بخش مهمتر داستان مانده است، شاید ایرادها در زمان پخش سریالی بسیار کم تر به چشم آمده باشد، بالاخره وقتی قرار باشد شش قسمت یا بیشتر را یک جا ببینی توقع دیگری داری و خیلی چیزها را فراموش نمی توان کرد.

آنم آرزوست !

Movable Typeیکی دو روزه بیشتر وقتم با html و طراحی می گذره. واقعا لذت بخش و نشاط آوره و برای من هرچند وقت یک بار لازم. چون آدمی که به صورت حرفه ای کاری را دنبال نکنه هرچقدر هم توانایی ها و علاقه اش زیاد با شد باز هم کامل نیست و ممکن خیلی زود از آن حالت خارج بشود. منظورم از کار حرفه ای کار برای پول هست یعنی وابستگی به کار. برای من طراحی و درست کردن وب علاقه ای غیر حرفه ای و تفننی است، و فاصله کارهایی که می کنم بعضی وقت ها آنقدر زیاد می شه که اصلا از مودش خارج می شم و خیلی چیزها را فراموش می کنم یا اصلا حوصله رجعت کردن بهش را پیدا نمی کنم، تا دوباره به دلیلی بیام بشینم سرکار و برگردم به همان شادی و شور قبل برای یادگیری چیزهای جدید و انجام تجربه های نو.
البته این چیزی است که شاید گاهی عذاب آور هم باشه، یعنی کاری را با حرارت خاصی شروع می کنی ولی یک دفعه سرد می شی، مثل آتشی که ماده سوختنی را ازش بگیرن. بعد دوباره یک نور یا محرک جدید تو افق فکر پدیدار می شه و آدم را دنبال خودش می کشه و باز تکرار همان. نمی دانم استادی می گفت اگر بگذاری ارتباطت با آن موضوعی که درگیرش هستی و می خواهی همچنان انرژیت حفظ بشه و ادامه اش بدی کم نشه، هیچ وقت این سردی بوجود نمی آد یعنی تا می بینی داره آتشه خاموش می شه بروی سریع هیزم بیاری. من تجربه خوبی ندارم از این سیستم. دائما در حال زوم این و زوم آوت شدن هستم. ولی بین همه این ها کامپیوتر به خاطر حضور فیزیکیش و جذابیت و تنوعش باعث شده هیچ وقت ارتباط قطع نشه و شاید برای همین من تو کامپیوتر بیشتر از کارهای دیگر پیشرفت کردم.

از حرف اصلی پرت شدم، خلاصه این چند روزه اون اتفاق و عامل گرم شدن این کوره
مرتضی بود. برای وبلاگ لیست کاربران بلاگ اسکای - 321 - قرار شد یک طراحی بکنم. در هین اون کار ذهنم پر از ایده شده بود. البته هنوز کامل و تمام نشده ولی یک استارت دوباره خوبی بود برای من. باعث شد من از جاهای جالبی سر دربیارم، مثل سیستمی که اینجا پیدا کردم مشابه بلاگ رولینگ . روی سرور شخصی نصب می شه و بدون محدودیت می شه وبلاگ های بروز شده را توش لیست کرد.
یا یک سرویس دهنده جالب وبلاگ که از طریق معرفی مرتضی باهاش آشنا شدم. یک اکانت هم گرفتم.
journalspace امکانات خیلی زیادی داره ولی بدیش اینه که فعلا فارسی را ساپورت نمی کنه، البته برای مدیر سایت یک میل فرستادم نمی دانم براش فکری می کنند یا نه. ( در ضمن فردا یک معرفی مفصل تر ازش می کنم که ملت برن وبلاگ ها را بگیرن تا بعضی ها موفق به اهتکار id مثل اینجا نشن، لامصب از تو آستینش هی اکانت در میاره : ) )

ولی چیزی که بیش تر از همه الان بعد از سه ساعت خرده ای که مستمر مشغول آپ لود کردن فایل ها و تنظیمات بودم برایم لذت بخش شد و خستگیم را درآورد سرویس
مووبل تایپ (ص) بود. این برنامه به طرز شگفت انگیزی قدرتمند است. البته قبلا باهاش کار کرده بودم ولی خیلی وقت پیش بود. یک وبلاگ تست هم ساختم تو یک هاست مجانی تا ببینم بالاخره با این آقا زهیر به توافق می رسیم یک هاستینگ ازش بگیزیم و روش mt نصب بکنم : )
ولی وقتی باهاش کارمی کنید متوجه می شید چرا اینقدر علما سفارش اکید به استفاده از اون دارن.
خلاصه الان من کلی I'm feel lucky هستم و اگر فردا یک وقت خبر از کشف یا اختراع چیز مهمی تو دنیای کامپیوتر شنیدید بدونید کار من بوده : )

تکه های گمشده

نمی دانم تا حالا این حس را پیدا کردید که دوست داشته باشید دیگه ننویسید، فقط بخونید تا جایی که خوابتون بگیره برید بخوابید. تا ته ذهنتون را پرکنید از اون نوشته هایی که انگار همزاد شما یا کسی که روحش به شما نزدیکه وقتی اونها را نوشته.
وبلاگ نویسی یکی از خوبی های بزرگش اینه که چند برابر زمانی که صرف نوشتن می کنید شما را درگیر وبلاگ های دیگه می کنه. مثل روزنامه نگاری که هرروز خودش را مجبور به خوندن روزنامه های دیگه می کنه، البته بدون اجبار و از روی علاقه.
من هم گاهی ترجیه می دم حس خودم را تو نوشته های بقیه پیدا کنم. وبلاگ هایی که خیلی اتفاقی پیداشون می شه و گاهی می مانند وگاهی مثل یک ورق کاغذ هرچی دنبالشان می گردی پیدایشان نمی کنی.
البته همیشه نمی شه یک مطلب بلند و بالا در معرفیشان نوشت، بهتر است گوشه ای توی وبلاگ برای این معرفی های یک خطی داشته باشیم، یک وبلاگ کوچک کنار نوشته های اصلی. البته گاهی می توانند موضوع یک یادداشت جدید هم قرار بگیرند.
چند تا وبلاگی که خیلی وقت نیست پیدایشان کردم در اثر همان اتفاق اینجا می گذارم با تکه ای از نوشته شان.
 
« برام نوشتی :
آمدنی ؛ رفتنیه
نفهمیدم کی آمدی و کی رفتی .
همیشه همینطوره قدر همه را بعد از ؛ از دست دادنشان می فهمم .
وای که اتفاقات این زندگی چقدر ناگهانی ما را در بر می گیره... »
« می دونی رفیق !
همه زندگی یه به تو چه بزرگه ...
سرتو بندازپایین و صدات در نیاد...هر چی بیشتر بپرسی ضایع تر میشی... »
« آخ آخ دیدی صدای پاییز داره میاد؟ به صداهای دور و بر گوش بده ...صداهای بنفش...قهوه ای ... نارنجی چرک.. آبی تند ... خش خش ...قار قار...و حس غار... حس مهاجرت ... حس...حس تنهایی تو کویر...»
« حس سفر دارم...دارم کوله بارمو جمع میکنم. کمکم کنید چیزی جا نذارم...»
« روز پدر گذشت و ماهم هی خودمو زدیم به اون راه... هر چی خواستیم بریم بهشت زهرا نشد. نمیدونم چه جوری بود اصلاْ جور نشد. خیلی دلم میخواست برم.
بابا میدونم دیروز همش حواست به ما بود ببینی به یادت هستیم یا نه. آخه مگه میشه به یادت نباشیم؟ما هر چی داریم از زحمتای تو داریم. اون عکس خوشگلتو پاسپارتو کردم که مامان ببره بده قابش کنن... یه قاب طلایی خوشگل، برازنده ی همه ی خوبیهایی که ازت شنیدم.چقد الآن به دستات احتیاج دارم. با اینکه خیلی کوچولو بودم دستاتو یادمه .دو تا دست زمخت مردونه . فقط همین ... تمام تصور من از تو..
ادامه

صد سال تنهایی

این صدمین نوشته من در این وبلاگ هست، البته تقریبا نه دقیقا، از روی شماره آرشیو شده این میشه صدمین. به سبک مجله فیلم می خواستم برای این پست مروری بکنم، این چند ماه تجربه را و این که چه بود و چه شد. ولی الان انگشتانم یاری نوشتنی طولانی را ندارند. یک ساعت بیشتر نیست که آخرین شعر از مجموع چهل شعر را تمام کردم، این آخریها را کامل تایپ کردم چون برنامه نمی توانست درست تشخیص بدهد، انگار مثل خودم خسته شده بود. درباره این برنامه هم می توانستم بنویسم که کار من را خیلی راحت کرد، باشد برای وقتی دیگر.
این وبلاگ را اواخر فروردین یعنی همان روزهایی که سیستم بلاگ اسکای تازه راه افتاده بود بیشتر برای تست و کنجکاوی بعد از یک سال وبلاگ خواندن راه انداختم. از پرشین بلاگ خوشم نمی آمد، اما اینجا یک حس خوب برایم داشت. "تاریک خانه" را از همان زمان که حسین درخشان آرزو کرد سال بعد تعداد وبلاگ ها به صد برسه در ذهن داشتم. در دفتر یادداشتهای دلتنگی آن زمان نوشته ام. نامی بر اساس داستان تاریک خانه هدایت، حتی چند طرح هم زدم ولی طبق سنت و قانون دیرینه، اینرسی حالت موجود مانع از رسیدن به حالت موعود شد و هیچ گاه به عمل تبدیل نشد تا آن اتفاق یعنی بلاگ اسکای که شاید اگر آن هم نیامده بود این هم به فراموشی و خاموشی تبدیل شده بود.
تجربه های این چند ماه برایم وبلاگ را جذاب تر کرد، می توان برای خود نوشت بدون گشتن بدنبال خواننده. وقت گذاشتم، اگرچه تمایل به خوانده شدن و ابراز شدن مخفی کردنی نیست ولی هیچ گاه ننوشتم که خوانده شود.
بیش از گذشته به اینجا عادت کرده ام. کنج خلوتم را کمی گسترده کرده، حالا فکرهایم در ته ذهن تمام نمی شوند.
با فکر انسان های زیادی زندگی کردم و با خوشحالی شان خوشحال شدم.
وبلاگ برای من چاه دلتنگی است، می خواهم فریاد بزنم و زندگی کنم و به گذشته برگردم و آینده را باور پذیرتر کنم.
شاید انسان های خوشبختی هستیم که در این عصر می توانیم طنین صداهایمان را بشنویم.
فکرهای زیادی مثل همیشه در ادامه این وبلاگ به ذهنم رسیدند ولی نمی دانم کی آن اتفاق به عمل تبدیلشان کند.
با آمدن وبلاگ دیگر انرژی و وقت مان می تواند بیهوده و سردرگم تلف نشود. الان ما می نویسیم، می خوانیم. موقعیت یگانه ای است باید قدرش را دانست.
پس درود باید فرستاد بر تکنولوژی.