<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[تاریک خانه]]></title>
		<link>http://darkroom.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند]]></title>
					<link>http://darkroom.blogsky.com/1385/06/14/post-182/</link>
					<description><![CDATA[<P>صبح زود بیدار شده ام با این که دیشب زود نخوابیدم. دلم می سوزد چرا باید به تنبلی و بطالت&nbsp;این بهترین اوقات از دست رود. بلند می شوم، آبی به صورت می زنم، حافظ را باز می کنم و کامپیوتر را&nbsp;روشن. حافظ را بعد از این همه سال تازه در حال کشفم. کتاب "حافظ ناشنیده پند" ایرج پزشک زاد به این تکامل با طنز و مطایبت کمکم می کند و لذت خواندن حافظ را دو چندان. و برای فهم بهترش به دنبال حافظ نامه ای هستم تا مرا از اسرار نهان تر کلامش که مسلم&nbsp;از نگاهم مغفول مانده خبر دهد و باز لذتم افزون کند. پیش از این حافظ می خواندم اما در جانم نفوذ نمی کرد، اما اینک به سبب بودن در عشقی عمیق شاید هم فراز، کلامش در نگاهم جان دیگری می گیرد و خود را و عشق را و معشوق را می بینم و از نازک طبعی و لطافت و درک عاشقانه حافظ متعجب و متحیر می مانم. بلند آوازه و مرتبه ای ست شاعر ما و بایدش بیشتر در یابیم. هرچند به تجربه ثابتم شد باید رفت حتی اندک در راه نگاه، تا توان درک ایجاد گردد و گرنه روخوانی بیش نیست خواندن آن همه غزل آراسته به لطیف ترین&nbsp;ظرایف ادبی و ژرف ترین&nbsp;اشارات&nbsp;عرفانی. "گرچه وصالش نه به کوشش دهند &nbsp;/ &nbsp;آنقدر ای دل که توانی بکوش" و&nbsp;می کوشم تا جرعه ای فراتر بتوانم نوش کنم. چیز دیگر که غبطه ام را به حافظ دو چندان کرد خواندن این نکته در کتاب فوق الذکر بود که جنابش در سن و سال جوانی یعنی چیزی همپایه سن و سال من اینگونه توانسته است بسراید و این گونه توانسته است حس کند و ببیند جان را و جهان را! اگر از نبوغش بگذریم باید حساب کار دستم بیاید که بدان که کجایی و کجا می بایست یا می توانستی باشی زیرا که همه مخلوق اوییم و راهمان کس نبسته تا نتوانیم پریدن. خودیم که به کوته سقف پرواز&nbsp;قناعت داریم. دشت وسیع است و بحر عمیق، تا تو در این میانه چه خواهی و چه کنی "چه شکر هاست درین شهر که قانع شده اند&nbsp; /&nbsp; شاهبازان طریقت به مقام مگسی"</P>
<P>باری، بعد از رفتن و آمدن های مداومم در دنیای مکان و لامکان کنون در کناره این کلام وحی دمی آرام گرفته ام و امید به آن دارم تا پیوندم&nbsp;با گره زلفش پیوندی جاودانه&nbsp;گردد و آسوده از این که چون حافظی&nbsp;برایم سخن می گوید به شیرین ترین کلام ها.&nbsp;هرچند خود می فرماید "هرکه خواهد چو حافظ نشود سرگردان&nbsp; /&nbsp; دل بخوبان ندهد وزپی ایشان نرود"! و خود که می داند&nbsp;ما به این سرگردانی لذت می بریم و خوش هستیم و&nbsp;سماجتم می بیند این بار پدرانه تر نصیحت می کند "حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی&nbsp; /&nbsp; بود که از لوح دلت نقش جهالت برود" بله، الحق که حافظی ست ناشنیده پند و شیرین سخن که&nbsp;به هر سو خواهد و به هر سو خواهی کشدت! و تنها شکری باقی می گذارد بی هیچ شکایت که زبان پارسی زبان مادری مان است و این لطایف را توان درک اندکی داریم.</P>
<P>اما بعد از کلام، سلامی به عشق گوییم که روزگار سختی می گذردمان و گاه تاب تحمل تاخت. دوری از معشوق و زهر هجر که&nbsp;از هزار مرگ سخت تر است. هرچند حافظ پیشتر زنهارمان داده بود که "فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر&nbsp; /&nbsp; این کارخانه ایست که تغییر می کند" اما گوش عاشق موعظه نمی شنود و پند نمی گیرد. "مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست&nbsp; /&nbsp; یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد" القصه به یاد آن شب که فرقت یار آخر شود روز را شب می کنیم و... البته دعا می کنیم!</P>
<P>نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید&nbsp; /&nbsp; فغان که بخت من از خواب در نمی آید<BR>قد بلند تو را تا ببر نمی گیرم&nbsp; /&nbsp; درخت کام و مرادم ببر نمی آید<BR>زشست صدق گشادم هزار تیر دعا&nbsp; /&nbsp; ولی چه سود یکی کارگر نمی آید<BR>درین خیال بسر شد زمان عمر و هنوز&nbsp; /&nbsp; بلای زلف سیاهت بسر نمی آید</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 5 Sep 2006 08:30:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://darkroom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=182</comments>
          <guid>http://darkroom.blogsky.com/1385/06/14/post-182/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بانوی من]]></title>
					<link>http://darkroom.blogsky.com/1385/05/10/post-181/</link>
					<description><![CDATA[بانوی من! شب از نیمه گذشته و صبح در راه است. به یادت و نامت بیدار مانده ام. بیدار می مانم، اگر تو بگویی تا قله قاف می روم. ولی تو نگفتی و من فقط بیدار ماندم به امید آن که بیایی. می دانم چقدر انتظار کشیدن کشنده است. اما انتظارت را می کشم، هر صبح که بیدارم می کنی یا بیدارت می کنم و هر شب که رویت را می بوسم و به خواب می رویم. پس کی می آیی آخر؟ یا من کی می آیم آخر؟ قول می دهی اگر نیامدم یا نیامدی و نشد که بیایم و بیایی همانجا بمانی که بتوانم نگاهت کنم و شب را و صبح را به یادت بگذرانم؟ می بینی اشکهایم را؟ تا اشکی باقی ست بمان...<BR><BR>بانوی من! هوای تو نمی دانم گرم است یا سرد، تو از گرما خوشت می آمد؟ و من از سرما. هوای تو سخت سرد و سخت گرم است. راستی کی اجازه دادی تو را بانوی خودم صدا زنم بانوی من؟ مثل همه آنها که من گفتم و تو در سکوت پذیرفتی؟ این را هم می پذیری بانوی من؟ خدا بودن چیزی را از تو کم نمی کند... قول می دهم. می شود خدای من باشی؟ مثل خدا در تمام لحظات پیش من باشی، در یک قدمیم، از رگ گردن نزدیک تر؟ گردن هم عجب جای جالبی بود، یادم می ماند همیشه. و خنده من از چیز دیگری بود. نمی دانم، شاید از هیچ چیز. قول می دهم دیگر نه بخندم نه بگریم. قول می دهم. خدایم می شوی؟ اگر سختت است بیایی&nbsp;بگو تا&nbsp;من لااقل&nbsp;عکست را به گردنم نزدیک&nbsp;کنم&nbsp;و تو&nbsp;همیشه در همان جا، جایی که بتوانم چشمهایت را نظاره کنم بمانی. اذیتت نمی کنم... من با تمام بندگان فرق می کنم. همان جا هم که باشی خدای منی. هر جا که باشی خدای منی. اذیتت نمی کنم. قول می دهم... خدایم می شوی؟<BR><BR>بانوی من! من چقدر از اینکه تو را بانوی خودم صدا بزنم خوشم می آید. و چقدر از اینکه بتوانم سرم را روی پایت صبح کنم. و چقدر از اینکه صورتت را نوازش کنم. و چقدر از اینکه با تو قدم بر دارم و تو به من نگاه کنی و من به تو نگاه کنم. و چقدر از اینکه.... با توام. تو چطور؟ یادت می آید گفتم اندازه دوست داشتنم چقدر است؟ اندازه ای برایش پیدا نکرده ام راستش هنوز. از آن چیزی که بهت گفتم حتی شاید خیلی بزرگتر باشد اما مقیاسی برایش نیافته ام بانوی من، آن را&nbsp;علی الحساب گفتم. چه کسی می داند آیا&nbsp;از کهکشان بزرگتر هم هست؟ از این دنیا بزرگتر هم هست؟ نمی دانم، شاید. اگر بود همان قدر دوستت دارم... می دانی کشف تازه ام چیست؟ اینکه چقدر دست هایت آرامم می کند. بهت گفته بودم قبلا، شاید. پس چرا اینقدر تازه به نظرم آمد؟ شاید چون دستهای تو همیشه برایم تازه اند. مثل چشمهایت که هر لحظه با پلک هایت تازه می شوند و من خود را شفاف تر در آنها پیدا می کنم. شاید هم گم می کنم. نمی دانم، فرصت فکر کردن به اینها را نداشته ام.<BR><BR>برای نوشتن برای تو، برای خودم بهترین و ناب ترین زمان ها را یافته ام. جایی در مرز شب و روز. آرام ترین و لطیف ترین موقع از حرکت وضعی زمین. بین تاریکی و روشنی. جایی که تاریکی می گذرد... جایی که ای روشن ترین روشنی ها، ای خورشیدکم به سویت قبله می گردانم. گرم و روشنم کن. سویت را از میان چهار جهت قطبی یافته ام. از میان شمال و جنوب کرات و شرق و غرب کهکشان ها. از بالای عشقم و پایین قلبم. سویت را، چشمت را، دستت را تازه یافته ام. سخت یافته ام. فرصتم ده...<BR><BR>خورشیدکم به چشمان زیبایت قسم می خورم، تا گرمای دستانت را در دستانم احساس کنم رهایشان نخواهم کرد. نور می پاچانی ام. دوست می دارمت بانوی من!]]></description>
					<pubDate>Tue, 1 Aug 2006 05:39:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://darkroom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=181</comments>
          <guid>http://darkroom.blogsky.com/1385/05/10/post-181/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گاه آرزو می کنم که...]]></title>
					<link>http://darkroom.blogsky.com/1385/03/07/post-179/</link>
					<description><![CDATA[ماه ها می گذرند بی آنکه بخواهند یا بخواهیم. ماه های با تو بودن هم سپری می شود هر چند من نتوانم هیچگاه به این فکر کنم که سهم من از تو آیا همین چند ماه خواهد بود، یا اینکه من که تو را و تو که مرا یافته ایم بعد از سال ها دوری، پس به جدایی فکر کردن چرا؟ دست تقدیر همیشه در کمین نشسته است، در کمین من و تو. اما اگر این تبر را زودتر با هم آماده اش کنیم دستش را قطع خواهیم کرد. ما توانش را داریم. بر خلاف عرف احمق و شرع مغشوش در آغوش هم بمانیم... اصلا چرا این حرف ها را می زنم؟ موضوع ماه اول آشنایی بود و هزار حرف نگفته که نمی دانم بتوانم همه اش را بگویم یا باز باید به انتظار دیداری و روزی دیگر بود. آری برای فکر به نبودن همیشه وقت هست، ما باید ابتدا بودن را تجربه کنیم.<br><br>از آن عصر دل انگیز روز 6 اردیبهشت، درست یک ماه پیش داستان شروع شد. شاید فقط داستان جدی شد وگرنه من اعتقاد دارم داستان ما نه یک ماه یا دوماه پیش که سال ها پیش شاید از ازل شروع شده بود. از  آن عصر بارانی غم انگیز رنگ نگاهمان عوض شد و همه چیز عوض شد. تو از فکرم به سراسر وجودم خودت را کشاندی و رساندی و من از جلوی عینکت به پشت پلک های زیبایت خانه کردم. ما آمدیم و داستان دیگر شروع شده بود چه می خواستیم چه نمی خواستیم. مگر می شود دلی را که می لرزد به این راحتی ها آرام کرد. ما دیگر آرامشمان با باهم بودن معنی می شد. ما دیگر همدیگر را یافته بودیم. بعد از سال ها انتظار تو را، همان که همیشه به دنبالش بودم را، یافتم. در یک عصر دل انگیز غم انگیز...<br><br>چه زود می گذرد و چه دیر، لحظات با هم بودن و لحظات انتظار برای به هم رسیدن. حالا که به یک ماه گذشته نگاه می کنم می بینم چه راه طولانی را با هم آمده ایم صبورانه و عاشقانه. چه سنگ ها و چه سنگ ها که فکرشان مانع شدن بود در جاده انتظار برای به تو رسیدن یا در جاده با تو نفس کشیدن، اما سنگ ها نمی دانند ما به کجا می خواهیم برویم که اینگونه احمقانه به جلوی پایمان قصد مانع شدن دارند. یکی را تو شوت کردی یکی را من. یکی را تو خندیدی یکی را من. بعد با هم خندیدیم. و خندیدی درست موقعی که انتظار داشتم بخندی و گریه کردم درست موقعی که انتظار نداشتی، همه عمر باید در کشف این راز ها بود که کی کِی انتظارش چیست. یک ماه کم است، و البته زیاد. جایی که من با یک نگاه تو مست می شوم و جایی که با یک عمر زل زدن به چشمانت سیر نمی شوم. نه هیچ گاه سیر نمی شوم. ماری چرا می خواهی بروی؟ زنگ بزن کمی بیشتر با هم باشیم. کمی بیشتر. تو می گویی بعد از کمی بیشتر چی؟ بالاخره؟ نمی دونم بعدا فکرش رو می کنیم. و ای کاش آن بعدا هیچ وقت فرا نرسد که بخواهیم به جدایی فکر کنیم و وقت اضافه هایی که کفافمان را نداده و لاجرم باید با نگاه بدرقه ات کنم و من نمی توانم.<br><br>این یک ماه بهتر از یک سال گذشت، شاید هم یک عمر و کوتاه تر از یک لحظه. چه بارانی می بارید آن شب! یادت هست؟ سیل می آمد انگار و ما زیر سقف بودیم. منتظر نماندیم باران بایستد راندیم و من برف پاک کن را تند کردم. چقدر یک راه را دور زدیم و من تازه کار بودم، شاید ما تازه کار بودیم. بالاخره هر چیزی از یک جایی شروع می شود دیگر. اما حالا سعی می کنم جاده ها را کمتر بی هدف چرخ بزنم، حالا مقصد تویی و راه را می یابم من سرانجام... و عجب کلمه غم انگیزی ست این سرانجام، هرچند سرانجام، سرانجام برسد! تو می گویی شک داری؟ آره من مایلم شک داشته باشم، من باور ندارم. بی تو بودن را. کارت را سخت کردم؟ متاسفم.<br><br>بوی عطرت در سرم می پیچد. یادم نیست چه شد که گفتم تو هم گشنه ای؟ این غذاها که آدم را سیر نمی کند. تو گفتی بیا یک لغمه از مال من بخور. من هم با قیافه آدم های سیر گفتم من فقط دوست دارم از مال خودم بخورم. بهت که بر نخورد؟ منظورم این بود که... نمی دانم منظورم چی بود. یادت هست چرا همچین حرفی زدم؟ مگر مال من مال تو دارد؟ دارد؟ نمی دانم. <br><br>سربالایی ها را می رویم. چقدر راه مانده است؟ خسته شدی؟ نه؟ پس ادامه می دهیم. تو کی باید برگردی ماری جان؟<br><br>"گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو، تا بدانجا برمت که می خواهی<br>زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری<br>زورقی که هیچگاه واژگون نشود، هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگی ات متلاطم باشد<br>دریایی که در آن می رانیم" <br>سپیده دم<br>(با صدای احمد شاملو)<br>]]></description>
					<pubDate>Sun, 28 May 2006 10:44:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://darkroom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=179</comments>
          <guid>http://darkroom.blogsky.com/1385/03/07/post-179/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[2:25am]]></title>
					<link>http://darkroom.blogsky.com/1385/03/04/post-178/</link>
					<description><![CDATA[<P>گوش می کنم. سرم را کمی کج می کنم یا می چرخانم تا چشمانم&nbsp;روبروی چشمانت قرار گیرند، تا تمام صورتت در صورتم منعکس شود. همان عکست را می&nbsp;گویم که&nbsp;کمی سرت را چرخانده ای یا کج کرده ای.&nbsp;گوش می کنم، نگاه می کنم، احساس می کنم، منتظر می مانم و بیشتر احساس می کنم. آنقدر تا در چشمانم اشک جمع شود و&nbsp;شروع به&nbsp;نوشتن کنم. 1:45am</P>
<P>احساس می کنم. نبودنت را. بیشتر از بودنت نبودنت را حس می کنم و در تمام بدنم این حس پخش می شود. به چشمانم می رسد، از دستانم رد می شود و تا نوک پا یکسره می رود. چهار فصل را به یکباره تجربه کرده ام انگار. حس می کنم تو را. بی تو بودن را و بغض گلویم را می فشارد. ماری جان به کجایی الان؟ 1:48am</P>
<P>گوش می کنم. یک چیز را بیشتر نه. به ته که می رسد خودش به سر می رود. و در این سر و ته شدن ها تویی که می آیی و می روی. تویی که نزدیک می شوی و دور می شوی. با لبخند دور می شوی؟ یادم نیست. من هیچ چیز نمی توانم به یاد&nbsp;بیاورم. به این بیماری چه می گویند خانم پرستار؟ به جز حس غریب با تو بودن و بی تو رفتن هیچ چیز به یاد نمی آورم. به حافظه ام فشار می آورم. به دستم فشار می آوری، با هم شوخی می کردیم. یادت هست پوست آرنجت را گرفتم گفتم اینجا به من اختصاص دارد. اینجا مال من است. مال خود خودم. یادت هست؟ برایت نوشتم تو بهترین دوست منی.&nbsp;آره دوست، دوست خوب من.</P>
<P>احساس می کنم و گوش می کنم و می نویسم. یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من/دگر چه پرسی ز حال من... تلویزیون نه تو نگاه می کنی نه من. شاید تو بیشتر از من نگاه نکنی البته. اما این تصنیف حیف است گوش نکنیمش. اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی... بیا چند دقیقه سکوت کنیم این تصنیف / آهنگ / صدا / ملودی تمام شود. باشه؟ تو هنوز نخوابیدی؟ ماری جان بیداری؟ گوش می کنی؟&nbsp;کی رود رخ ماهت از نظرم/به غیر نامت کی نام دگر ببرم/ اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی/به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی...</P>
<P>ماری جان دیر وقت است می خواهی بخوابی باقیش را صبح بگویم؟ 2:11am</P>
<P>یادت هست گفتم ما هروقت با هم هستیم باران می بارد؟ باورت می شود الان هم که رفتم آب بخورم صدای قطره های باران می آمد از پنجره باز آن طرف. الان هم باران می بارد. به یاد تو و من. می خواهی سکوت کنیم به ملودی / سمفونی / ارکستر باران گوش کنیم؟ ماری جان بیداری؟ گوش می کنی؟ پس پنجره اتاقت را باز کن...</P>
<P>من بیدارم&nbsp;اما تو&nbsp;بخوابی بهتره&nbsp;عزیزم. مگه من نباید صبح زود برم؟ اوه، اصلا یادم نبود.&nbsp;خوب پس زودتر&nbsp;بخواب، خواب نمانی. من بیدارم.&nbsp;2:21am</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 25 May 2006 02:30:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://darkroom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=178</comments>
          <guid>http://darkroom.blogsky.com/1385/03/04/post-178/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عاشقانه]]></title>
					<link>http://darkroom.blogsky.com/1385/02/25/post-177/</link>
					<description><![CDATA[<P>ماری جان&nbsp;اگر این&nbsp;ساعت ها بخواهم بنویسم چیزی جز نام تو بر صفحه نقش نخواهد بست. نقطه سر خط و ماری تا انتهای خط، تا انتهای همه چیز... تا بی انتها. تو پر از&nbsp;تجربه ها و احساس&nbsp;و لحظات ناب هستی برایم و بودن با تو را&nbsp;اگر به جبر روزگار نبود نمی گذاردم هیچ گاه به بی تو بودن منتهی شود اما چه می توان کرد که ما آدم ها پر از جنبه های ذائد و متضاد&nbsp;در زندگی مان هستیم که باید هوای تک تکشان را داشته باشیم و ناگزیر&nbsp;هیچ گاه طعم بودن، بی انقطاع، بی نبود شدن را تجربه نمی کنیم. ما می آییم پس ناگزیر باز می گردیم و چقدر سخت است بازگشتن&nbsp;بی&nbsp;تو ماری جان. چقدر سخت است بی تو بی حضور تو ساعت ها را گذراندن. این احساس لحظه به لحظه در وجودم بیشتر شعله می گیرد. لحظه به لحظه بیشتر تمامی وجودم را وجودت پر می کند...</P>
<P>تولد ماری ست و&nbsp;روزی بزرگ به اعتبار تولد ماری. همه چیزهای ما قراردادی ست. فلان روز به اعتبار فلان اتفاق افتاده در سال ها پیش گریه می کنیم و روز دیگر به اعتبار فلان اتفاق در سال ها پیش سر از پا نمی شناسیم و همه اینها بهانه است برای بودن با تو و&nbsp;می شود&nbsp;همه روز تولد تو باشد و همه روز، روز&nbsp;شیدایی من. ساعت 2 بعد از ظهر روز 24 اردیبهشت سال 62. الان ساعت 5 بعد از ظهر روز 24 اردیبهشت سال 85 است، ماری در کنارم نشسته و ما میرانیم. با سه ساعت تاخیر تولدت را تبریک می گویم. ساعت ها به اعتبار تو جان می گیرند و من به اعتبار تو. ماری سوار شو تا برانیم با هم به مقصدی نامعلوم. مقصد در عشق بی مقصدی ست. ما از کوه ها و دره ها عبور می کنیم. از دریاها می گذریم و من هنوز سر از شانه تو نمی توانم بردارم. من هنوز از چشمان تو گذر نکرده ام. من هنوز نمی توانم با&nbsp;ثانیه هایی که&nbsp;به سرعت همیشگی شان ما را به سوی جدایی نزدیک می کنند دوست شوم. با زمان چگونه می شود جنگید؟ باید از کنارش گذشت شاید. دستی تکان داد و به حال خودش رهایش کرد. حیف نیست این روز به این بزرگی به اعتبار ماری که در کنارت صبورانه نشسته، صبورانه می خندد و صبورانه ملاطفت می کند به چیزی به غیر از او بخواهی فکر کنی؟ در ذهنم آخرین و دلبرانه ترین تصویرت را قاب می کنم و تمام مدت به آن نگاه می کنم حتی نمی خواهم لحظه ای فکر کنم فقط باید نگاه کرد. فقط باید حس کرد، فقط باید بود... میرانیم و میرانیم. می گویی و می پیچم، می خندی و ترمز می کنم. سکوت می کنی و دیوانه می شوم. این ها مگر نمی دانند امروز چه روزی ست که اینگونه میرانند؟ نه، هیچ کس نمی داند. حتی تو هم نمی دانی این لحظه ها برای من چقدر بی قیمت است. سراشیبی و سربالایی. تند و کند. میرانیم و میرانیم... بگذار کمی&nbsp;با چشمان تر بنویسم. دست به موهایت می کشم و گرما را از&nbsp;دستان سردت حس می کنم و سرما را از دستان گرمم به چشمان بی اشک می کشانم. من می گریم اما تو نمی بینی. من می خندم و گریه می کنم. یادت هست درباره جمع اضداد می گفتم. درست مثل الان. باران می بارد در زیر بارش پرتوهای آفتاب و من می گویم عروسی گرگ ها و تو می خندی شاید هم تعجب می کنی. باران باران همراه است. باران موافق که حرف مرا و حس تو را تایید می&nbsp;کند... دیگر می ایستیم. فکر نکنید اگر ایستاده باشی نمی شود راند، نه ما همچنان می رانیم اما ایستاده. ما همچنان می باریم. آنقدر تا زلال شویم. قطره های اشک را باید به آب روان سپرد و&nbsp;به جمع قطرات اشک هزاران&nbsp;عاشقان دیگر&nbsp;پیوندشان زد. یک دریا، یک رود، یک برکه&nbsp;تمامی از تک تک قطرات اشک من و توست که شکل گرفته و حالا نور خورشید را می رقصاند و می گرداند بر سطحش. آری باید گذر کرد از کوه ها و دره ها و آب ها. اما از چشمان تو نه. از کنار تو نه. یادت هست گفتم دنیا جمع اضداد... باید گذر کرد و گذر نکرد. باید گریست بی اشک. ماری جان بیا عکس بگیریم. بیا قاب بگیریم. بیا عکس باشیم. بیا در عکس باشیم. بیا زنده باشیم و در عکس ها زندگی کنیم. بیا با هم باشیم. یک دو سه، شات</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 15 May 2006 11:38:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://darkroom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=177</comments>
          <guid>http://darkroom.blogsky.com/1385/02/25/post-177/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
