X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

چهارشنبه 17 تیر‌ماه سال 1383 ساعت 03:27 ق.ظ

برای خوابگرد

خوابگردی آرزو می کند خواب ببیند تا بتواند بار دیگر در خواب خوابگردی کند. زندگی سخت متعفن است. پنجره پشتی هنوز باز است. دست کسی درد می کند. همه خوابیده اند. من فکر می کنم چه بنویسم در این فضای واقعی. زندگی واقعی، فکر مجازی. خوابگرد دیگری آرزو می کند خوابگرد اصلی روزی در خواب از خوابگردی هایش بنویسد. شب است. همه خوابند. صبح گرمی است. کسی که تا صبح بیدار بوده تازه می خوابد. حوصله آمدن بیرون را هم کسی ندارد. اما همه مجبورند نان سنگک بخورند و چای تلخ و ساعت ۶ نشده راه بیافتند. منحنی زندگی شوخی ندارد. اگر بر سر درخت گیرش نیاندازی شاید بیافتد توی جوی. راننده تاکسی عینک مطالعه می زند و سر چهارراه چراغ که قرمز می شود اول ماشین را خاموش می کند و بعد روزنامه ای که کنار دستش گذاشته ذره ذره می خواند تا چراغ سبز شود. کاش این چراغ هیچ وقت سبز نمی شد؟ تا جاده کرج خیلی راه است اگر نجنبد دیر می رسد و اگر دیر... اخراج؟ ساعت ها هم یک ساعت جلو آمده. یک ساعت کمتر می شود بیدار ماند. روزگار تلخی است. چرا امروز اینقدر گرم است؟ پسر از مادرش می پرسد غم نان چیست مامان؟ مادر انگار نشنیده باشد: چرا امروز زود بلند شدی پسرم؟ صبحانه می خوری؟ دست مادر درد می کند. راستی تابستان هم از راه رسیده است. پسر با خودش فکر می کند... روزنامه فروشی محل روزنامه فروشی را تعطیل می کند می رود پی زندگی اش. شاید به یک دکان نانوایی سر زد یا یک کار توی بقالی برای خودش پیدا کرد. فکر می کنم پسری که روزنامه ها را سر چهارراه ها می فروشد باید چقدر غمگین باشد. بابت هر روزنامه ۲۰ تومن، فکر می کنی بیشتر؟ مگر چقدر گل می خرند از سر چهارراه ها که این خانم زیر این آفتاب خنده بر لب از این ماشین به آن ماشین می کند؟ هوا بد جوری گرم شده است. توی این هوا کی به سینما می رود؟ این سوالی است که مدیر سینما می پرسد. از کی؟... پسر همسایه آرزو می کند کوچه شان کمی پهن تر بود تا می توانست با پسر همسایه روبرویی و همسایه پشتی قایم باشک بازی کند. چرا نگوید: دختر سرایدار آن برج چقدر خوشبخت است. کسی هنوز تا صبح بیدار است؟

چقدر از خودم متنفر شدم. شاید من هنوز نفهمم حال کسی که مجبور است بین دو چیز یک چیز را، آن هم به انتخاب زندگی و روزگار و نه انتخاب خودش برگزیند چه گونه است. کسی دیگر نمی خندد چون مجبور است. کسی حتی دیگر گریه نخواهد کرد، باور می کنی؟ چقدر از خودم مایوس شدم که می توانم هم بخندم و هم بگریم و هم شب را به صبح کنم، گیرم هنوز، ولی... شاید فهمیدن کسی که مجبور است بمیرد تا زندگی کند برایم کمی زود باشد. اما باور دارم که حقیقت دارد.

خوابگرد دوست داشتنی و پر تلاش دیگر نمی نویسد. تلخ است. هم نخواندنش و هم نوشته نشدن و علتش. صادقانه می گوید زندگی و روزگار و منحنی کثیفش با نشستن و نوشتن و به آسمان نگاه کردن جور در نمی آید. آیا می شود کاری کرد؟ می گوید: چرا، حتما. لطفا اگر زورتان می رسد این جاده زندگی را کمی به سمت راست بکشانید. دارد دور خودش می چرخد... ای کاش زورم می رسید. گیرم که امروز باران آمده باشد، که چی؟