X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1383 ساعت 10:35 ب.ظ

و من به دنیا آمدم...

سال ۶۰ بود یا ۶۱؟ درست یادم نیست. مربوط به خیلی وقت پیش می شود. بیست و چند سال و خورده ای. هنوز صبح نشده بود. نه... شب نرسیده بود. بله، یادم آمد. هوا هم خیلی گرم بود. کولر روشن بود ولی من از گرما قرمز شده بودم. پاهایم توی شکم، خوابم برده بود. نمی دانم کی از خواب بیدارم کرد. درست یادم نیست. داشتم خواب می دیدم. یک دفعه صدایم زد. هی! تو! بلند شو. پاهایم درد گرفته بود از بس همه اش به یک حالت این چند ماه آخر آن جا خوابیده بودم و خواب دیده بودم، ولی هنوز خوابم می آمد. نه، هنوز تمام نشده. چه کارم دارید؟ شاید من ازشان پرسیدم. نمی دانم، شاید هم اول آن ها پرسیده بودند که چه قدر می خوابی و بعد من این را گفته بودم. صدایم را نشنیدند. باز یک ور شدم. لم دادم. آن قدر زیرم نرم و راحت بود که انگار توی پر قو هستم. جای تاریک و آرام. مادرم نمی گذاشت آب توی دلم تکان بخورد. یک کنج دنج. تو همچین جایی به غیر از خواب دیدن کار دیگری می خواستید بکنم؟ فقط گاهی که حوصله ام سر می رفت با مادرم صحبت می کردم، او هم با دقت عجیبی به حرف هایم گوش می داد. بهش گفتم نمی خواهم از اینجا بیرون بیایم. خیلی غصه اش گرفت. هی از لباس های قشنگ و خوراکی های خوشمزه ای که برایم آماده کرده بود تعریف می کرد. چقدر لباس برایم دوخته بود. از یک جایی هم تعریف می کرد که من می توانستم تویش بخوابم  و هی تاب بخورم. آنقدر تعریف کرد که وسوسه شدم. آخر می خواستم بدانم آغوشش چه مزه ای دارد. شکلات قهوه ای خوشمزه تر است یا غذایی که آن تو می خوردم؟ اسباب بازی چیه؟ می خواستم ببینمش. خودش را. اگر نمی آمدم مطمئنم خیلی ناراحت می شد. نه! من نیامده نباید ناراحتش می کردم. این شد که آمدم. اما یک شرط گذاشتم که اگر از این جای جدید خوشم نیامد دوباره بگذاره برگردم همان جا، همان جایی که اول بودم. توی همان پر قو، تا بگیرم بخوابم. او هم گفت باشه، باشه، عزیزم! تو بیا اینجا رو ببین، من مطمئنم آنقدر بهت خوش می گذرده که دیگه هیچ وقت فکر برگشتن نکنی. صبح زود بود فکر کنم. شبش تا دیر وقت با من حرف زد. چقدر حس خوبی داشتم. کلی بوسش کردم. قلقلکش می آمد. می گفت بازی گوشی نکن. الان بگیر بخواب تا صبح که می خوایی بیایی این جا سر حال باشی. اما من دیگه خوابم نمی برد. انگار اضطراب داشتم. نه! بیشتر هیجان داشتم. آخه من قبلش اصلا آن جا را ندیده بودم. آخر می دانید قبل از اینجا من پیش پدرم بودم. باهم زیاد بازی می کردیم. خیلی خوش می گذشت اما یک دفعه تصمیم گرفت دیگه من رو تحویل مامانم بده تا یک مدت هم پیش اون باشم. قبل از بابام رو هم خیلی یادم نمی آد. شاید روی زمین افتاده بودم. یا تو هوا بازی می کردم. اما دیگه می خواستم به یک جای واقعا جدید وارد بشم. یک جای عجیب. از دوستام هر کی به اونجا رفته بود دیگه برنگشته بود. حالا هم من... نمی دانستم باید چه کنم. نمی دانستم جایی که باید واردش شوم چه جور جایی ست. آنجا هم می توانم مثل اینجا دوست پیدا کنم؟ یعنی نانی رو می تونم دوباره پیدا کنم؟ آخه نانی قول داده بود زود برگرده دوباره پیش هم باشیم ولی من تنها موندم و اون برنگشت. به دنیا رفت فکر کنم، پس حتما باید بتونم پیدایش کنم دیگه؟ به من گفت می روم دنیا، یا یک همچین جایی. کاش ازش آدرسش رو می پرسیدم... مادرم خیلی سفارش کرد که درست و سر موقع بیام بیرون. می گفت اگه دوباره بخوای بازی در بیاری یا خوابت ببره هم من رو اذیت می کنی هم ممکن است بلایی سر خودت بیاد. نه! به حرفش گوش می کنم من. آخه هنوز نیامده نمی خوام اذیتش کنم. ما دوست های خوبی بودیم. ما سه نفری. من و بابا و مامان. چشم گفتم و با هم خوابیدیم. کولر روشن بود ولی مامان خیلی گرمش شده بود. یادم نیست آن موقع می دانستم کولر چیه یا نه، ولی مامان می گفت اگه این هم نبود که من می مردم از گرما. پس خوب شد کولر بود اون موقع که مامان طوریش نشد.

سپیده زده بود؟ نه هوا داشت تاریک می شد، به نظرم. از آن تو درست نمی دیدم. از خواب که بیدار شدم یک دفعه حس کردم چقدر دلم درد می کند. احساس تهوع هم داشتم به نظرم. همه جا گرم بود و یک پارچه زبر دورم پیچیده شده بود. آه... بله، این که کنارم خوابیده مامان است. آه، مامان چقدر تو قشنگی. خوب شد بیرون آمدم. کاش بیدار بود تا بغلم کند و بهش بگویم چقدر دوستش دارم... خدای من! چقدر همه جا روشن است. مگر الان شب نیست؟ پس حتما باید صبح شده باشد. آره، صبح شده بود. من مامان را صدا زدم یا مامان من را صدا زد، یادم نیست درست، ولی یک دفعه من و اون یک وری شدیم رو بروی هم. خوابیده بلغلم کرد. چقدر بدنش گرم و خوش بو بود. پیشانیم را بوسید، خیلی کم مو بودم... من بعد یادم می آید که غمگین شدم. چرا زودتر نیامده بودم؟ مادر چقدر خوب است... و من گریه کردم آن موقع. مادر باز بوسید پیشانی را. با همان صدای آشنا که قبلا با هم صحبت می کردیم رو به من گفت: عزیزم، گریه نکن. تو دیگه به دنیا آمدی...