X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

چهارشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1383 ساعت 03:11 ق.ظ

مرثیه ای برای دوم خرداد

مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر / ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

چقدر سخت است سرنوشت یک دوره تاریخی از ملتی را در چند پاراگراف کوتاه بخواهی بخوانی. و چه سخت تر که بخواهی با بغضی در گلو به روزهای امیدواری و امیدواران بیاندیشی و کوتاه بنویسی. براستی همه چیز تمام شد؟

انگار قرن ها می گذرد از شبی که اسامی کاندیداهای مورد اعتماد و ملی گرا را - که با نظر و تایید دوست دیگری در آورده بودیم - در چندین کاغذ بلند نوشتم. کاغذهایی که فردا در مدرسه پخش کردیم. کسانی را که مردد بودند شرکت کنند یا نه، تشویق کردیم و کسانی که بین اسم ها شناختی نداشتند از کاغذهای بلند ما گرفتند. به ما اعتماد داشتند. ۳۰ نفر در یک کاغذ. به آن ها اعتماد داشتیم. ریزتر نوشته بودم. با یک خودکار مشکی... چقدر دورند آن روزها. مثل یک خواب طولانی و من چقدر دلم گرفته است.

ریاست جمهوری کافی نبود. مجلس همراهش نبودند کاری نمی توانست از پیش ببرد. صبر کنید مجلس ششم دست اصلاح طلبان بیافتد و متحدان دوم خردادی قدرت پارلمان را در دست بگیرند، طومار همه سختی ها و دردها به هم خواهد پیچید. طومار همه آدم هایی که برجایی نشسته بودند که مردم نمی خواستند. طومار ظلم، تبعیض، استبداد. ریاست جمهوری کافی نبود. همه تلاش کردند. مجلس را به دست گرفتیم... صبر کنید، تازه آمده اند. بگذارید کمی بگذرد شروع می کنند. چهار سال وقت دارند. همه قوانین را عوض می کنند. چه بهتر که از قانون مطبوعات شروع کنند... نه مصلحت نبود. باید کمی سیاست داشت. الان اگر شمشیر می خواستند از رو ببندند فضا سنگین می شد. دموکراسی نیاز به زمان دارد. نیاز به حوصله دارد. عجله کردن کاری را درست نمی کنند... صبر کردیم. صبر کردیم و صبر... باور کنید مجلس هم کافی نیست. با یک دوره چهار ساله مجلس فکر کردید می شود بساط بیست سال کج روی و استبداد را بر هم زد؟ نباید ناامید شد. ما هنوز باید در چهارچوب قانون به مبارزات قانونی برای کسب قدرت در دوره بعدی تلاش کنیم. مجبورند عقب نشینی کنند. مجبورند...

و تمام شد. و هیچ اجباری ندیدند مقابل مردم کمی عقب بنشینند. همان جور سپر بالا گرفتند و ما فقط مشت بر زره آهنین فرود آوردیم و خسته شدیم. خسته شدیم و تمام شد. وقت تمام شد. ما هنوز حتی یک امتیاز هم نگرفته بودیم. تماشاگران ناامید و مایوس سالن را ترک کردند. ما هم صحنه را... تمام شد. آب سردی که آن همه تلاش کردیم روی تن داغمان فرود نیامد بالاخره آمد. ما یخ کرده ایم. ما مرده ایم. انگار قرن هاست...

هیچ چیز، هیچ افقی پیدا نیست. کشتی گرفتار توفانی را شده ایم هر گاه به سویی کشیده شود. و خود هیچ نتواند کند. آری موج های سنگین در انتظارمان اند. سرنوشتی مهیب. آن ها که توان و طاقت نشستن ندارند تن خود به آب می سپارند به امیدی دیگر... ما نیز آخر تن به آب خواهیم داد ؟

تمام شد. همه چیز. بدون آنکه چیزی آغاز شده باشد. روزگار مرگ آور شده است. فضا سنگین. چشم ها بسته. هوا مه گرفته و شرجی. نگه جز پیش پا را دید نتواند کرد...