X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

جمعه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 11:36 ب.ظ

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم

پیش از تحریر : من می دانم حال و حس اکثرمان ﴿من جمله خودم﴾ با خواندن چیزهای بلند حداقل در این فضای نصفه نیمه مجازی جور نیست ﴿به خصوص اگر شعر باشد!﴾. اما این شعر فروغ - که به سبب نوشتن چند خطی درباره اش این روزها شعرها و گفته هایش را بالا و پایین می روم - یک جور سادگی و راحتی صادقانه ای داشت که فکر کردم چقدر احساس آن زمانش برای همه زمان ها قابل درک است. اگر حوصله ندارید یا از فروغ خوشتان نمی آید، به راحتی در مغزتان ignore اش کنید و دکمه ضربدر بالای صفحه را بزنید.



فروغ فرخزادکسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزواری باغچه پوسیده است

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ما تنهاست.

پدر می گوید :
« از من گذشته است
از من گذشته است
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم. »
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر می گوید :
« لعنت به هرچه ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی است. »

مادر تمام زندگی اش
سجاده ای است گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی است
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد

برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها می خندد
و از جنازه ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند.
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او ناامیدی اش را هم
مثل شناسنامه و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدی اش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود.

و خواهرم که دوست گل ها بود
و حرف های ساده قلبش را
وقتی مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساده آن ها می برد
و گاه گاه خانواده ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...
او خانه اش آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعی اش
با ماهیان قرمز مصنوعی اش
و در پناه عشق همسر مصنوعی اش
و در زیر شاخه های سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت به دیدن ما می آید
آبستن است.

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هایشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشی شان
سرپوش می گذارند
و حوض های کاشی
بی آن که خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک
پر کرده اند.
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم...
من فکر می کنم...
من فکر می کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود.

﴿ دلم برای باغچه می سوزد / ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ﴾