X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تاریک خانه

سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 11:44 ق.ظ

بوتیک

دیروز روز خوبی بود. بعد از مدت ها کش و قوس و خواستن و نشدن بوتیک را دیدم. فیلمی بود که می خواستم ببینم، هم به سبب واکنش های خوب منتقدهای سینمایی و هم به جهت مقایسه هاش با نفس عمیق، دیگر فیلم معترض اجتماعی. سرانجام دیدم ولی باید اعتراف کنم زمان بدی را انتخاب کردم برای فیلم اول حمید نعمت الله. یک بعد از ظهر شلوغ پر ترافیک و پر استرس. فیلم شروع شده با عجله وارد سالن تاریک شدم و چند دقیقه ای گیج بودم. هی چشمانم رو جمع و باز کردم درست نشد. فیلم واضح ﴿focus﴾ و شفاف نبود. تا آخر هم متوجه نشدم کجا این مه آلودی به سبب تعمد کارگردان و فیلم بردار است و کجا به سبب تنزل کیفیت فیلم بعد از چند هفته اکران. دوربین روی دست، موسیقی سکوت، نورپردازی خاص و جامپ کات های خلاقانه توجهم را جلب کرد.

داستان فیلم را حتما می دانید. جهان ﴿گلزار﴾ در یک بوتیک کار می کند، در یک خانه مجردی چند نفره با دوستانش زندگی می کند. با دختری آشنا می شود ﴿گلشیفته فراهانی﴾ در بوتیک. دختری که پول خرید یک شلوار را ندارد. ارتباط با مخلوطی از حس ترحم و کشش های ناخودآگاه جنس مخالف برای جهان آغاز می شود و در سراسر فیلم با همین دو حس در نگاه او ادامه می یابد. حس ترحمی که بدون هیچ کوشش خاصی ﴿حتی با نوعی خویشتن داری﴾ به عشق می رسد، در سکانسی که دیگر او - اتی- نیست و جهان به دنبالش سرگردان می شود. آدم های دور و بر جهان یا خوبند چون خوبند ﴿تنها نمونه اش داود﴾ یا خوب می نمایند چون قصد خوبی ندارند و یا سرگردان و در نبرد با دنیای خودشان. اتی یک دختر از دسته سوم است. آسیب می بیند چون ساده است و همه چیز را ساده می بیند. رویاهای کوچکی دارد. می خواهد به خارج برود [خارج کوه هاش هم با اینجا فرق می کنه]. به یک جور زندگی انگلی رسیده است ناخود آگاه. تنها راه سپری کردن در این شهر را همین یافته. از جهان پول می خواهد. جهان پولی ندارد. جهان برای شاپوری ﴿صاحب بوتیک﴾ کار می کند. شاپوری یک عیاش و خوش گذران است. ﴿ یکی از کاراکتر هایی است که درست تصویر می شود ﴾. در طول فیلم آدم های دیگری هم می بینیم. آدم هایی که تصور می شود یک جوان در شرایط جهان با آن ها خواسته و ناخواسته ﴿در چهره جهان سراسر این اجبار و اشمئزاز از دم خور بودن با آن ها حس می شود﴾ باید ارتباط داشته باشد. زندگی او در این سطح است، زندگی بسیاری در این جامعه. تلاش هایشان برای گذر از این آدم ها و وضعیت قی آور به هیچ کجا ختم نمی شود. انگار طنابی است سخت، به پایشان بسته شده و به درون مرداب می کشاندشان. جهان این را پذیرفته، تحمل می کند. می داند دست و پا زدن ها بی نتیجه است، روی پیشانی آن ها جز چند حرف کوتاه چیز دیگری نوشته نیست " بد بخت ". در بوتیک سراسر مهمان آدم هایی هستیم له شده یا در حال له شدن در چمبر این چرخ بزرگ. در زیر غبار سنگین این شهر. بله، اجتماع آلوده جز انسان آلوده نمی پروراند. حال چطور توقع داشته باشیم اتی تا انتهای فیلم همانجور پاک و گیج در رویاهایش بماند ؟ او یک زن است، گیرم که ۱۷ سال بیش ندارد. و از زن در این شهر تمام نقشی که انتظار می رود در وجود ژاله خلاصه شده. حالا شاپوری نه یک شاپوری دیگر، مگر همین یک شاپوری در این شهر نفس می کشند ؟ اتی در لحظاتی کالبد شکافی می شود. شرایطش کلیشه ای است. پدر و مادرش در جایی زندگی می کنند نه ابتدای آرامگاه که انتهای آرامگاه ﴿این را جهان آدرس می دهد وقتی می خواهد به سراغ پدر و مادر اتی برود﴾. جاده آرامگاه چه درست دو سویه بازه زندگی آنان را نشان می دهد. آسانسور آن ها چه رو به سوی بالا رود چه رو به سوی پایین بیاید دو طرف یک چیز است. دست و پا زدن تا جان دادن... اتی ابتدای زندگی اش انتهای زندگی همه است. آرامگاه ! پدرش قبر می کند، برادرش ور دست پدرش است. او از گور فرار می کند و در جایی با دوستانش دور از دسترس خانواده عجیب سر می کند. حالا پولی بدهکار است به همان ها. اجاره مدتی که آن جا سر کرده. از جهان با همان روش انگل واری که به عنوان آخرین راه می آزمایدش طلب می کند. جهان پولی ندارد. داود مرد نیکوی داستان پول را فراهم می کند. جهان دلش به حال او می سوزد. محیط آلوده شهرش را بهتر از اتی می شناسد. شاپوری را می شناسد. وجدانش قبول نمی کند او را تنها بگذارد. دختری که هیچ گاه اظهار عشقی به او نمی کند مگر زمانی که دیگر نیست و او سرگردان می شود.

فیلم عجیب رئالیسم است. انگار با یک پیکان مدل ۶۰ صبح راه افتاده باشی به سمت جنوب شهر و این ها را ببینی. داستان نه در زیر پوست شهر که بر روی پوست آماس کرده اتفاق می افتد. آنقدر عیان است که دیگر نیازی به کنکاش نیست. آن ها به تریاک تل می گویند، نهار تخم مرغ نیمرو می کنند و با صدای اذان بیدار نمی شوند. آنقدر خوابشان آشفته است که خواب ادامه درگیری های روزانه شان است و روز در رویاهای شبانه سیر می کنند. آن ها خوشبخت نیستند.

اتی با همان سادگی به جهان می گوید " اگه بخوای زنت می شم ". داود امشب عروسیش است. با مهری. مطب دندانپزشک هستند آن ها. اتی دندانش باید جراحی شود. جراحی می شود، پدر و مادرش سر می رسند. دخترشان فرار کرده باید با کتک بازش گردانند تا دیگر به فکر فرار نیفتد. اما او دیگر به جایی فرار نمی کند که دست کسی به او برسد. به جایی خیلی دور. خیلی دور در همین شهر. جهان نگران می شود. به سراغ شاپوری می رود. می فهمد اتی در راه آن راه بلند از اینجا گذشته است. شاپوری را می زند. شاید هم می کشد. چه فرقی دارد ؟ با آسانسور یک طرفه به سمت پایین می رود. به سمت سرنوشت نامعلوم سقوط می کند...