X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1383 ساعت 02:22 ق.ظ

بهار آمده است

 به اعتقاد من اسف‌بارترین وضعیت انسانی، زمانی‌‌ست که شکوه فردیت و استقلال انسان لگدمال شود... ﴿خوابگرد﴾

چرا آپ دیت نمی کنی ؟
این سوالی است که من هم از خودم می کنم اما به جوابی قانع کننده نرسیده ام، هنوز. یا باید وبلاگ راه نیانداخت و همچنان در سکوت فریاد زد و خاموش ماند، یا دم وجودش را غنیمت شمرد و نوشت، گیرم از سکوت. من دچار وضعی در میانه این اوضاع شده ام. نه دلم می آید رهایش کنم و خلاص،  نه حرفی در فکر که بشود جمع و جورش کرد برای روزی از روزها که دوستی با علاقه به اینجا سر می زند و می خواهد چیزی بخواند و با تنهاییم همراه شود ولو به همان اندازه خواندن و فراموش کردن، که من خود را از این محروم کرده ام. پس راه سوم که خودساخته من هم نیست و بسیار بوده اند و هستند که دچارش می شوند گاهی، چیزی است مثل آرامش فعال ! می شود اسمش را گذاشت فریاد در سکوت ! فریاد زیر آب ! یا یک چیزی که برساند این کشیدن و پس زدن ها را. البته به نتایج جالبی هم آدم را می رساند این روش تازه. مثلا رابطه تعداد روزهای سکوت فعال یا همان ننوشتن با تعداد کامنت هایی که پای آخرین مطلب ثبت می شود. از اینجا می شود حدس زد اگر روزی برای همیشه ننوشتی چه خواهد شد. هیچ... پس امیدوار تر به زندگی باید تا دیر نشده به سوی دیگری خزید و از وضع معلق خارج شد. اما آن چه دیده نمی شود داستان ها و حرف هایی است که پشت این سکوت ها مسکوت مانده اند. داستان هایی کاملا شخصی که ممکن است در میان همه این میلیاردها نفر فقط برای من اتفاق بیفتد. حتی برای همه آن دیگران اگر هم چنان شود روزی، چنین نخواهند شد. در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد... و اگر چیزی باشد که بتوان نوشت آیا نه همان زخم هاست ؟ همان زخم ها که تا در روح، روحی حلول نکند درکش چه سخت خواهد بود.

چه خبر ؟ از روزگار. چه می کنی ؟
می بینید، اگر بخواهی به نوشته ات رنگی زنی و قابل درکش کنی چه تکراری در می ‌آید. بله، شاید هنر آن باشد که از همین مصالح تکراری چیزی بیافرینی که به تکرار کاریش نباشد. بله، هنر است، حتما. در خشکی خشک بودن و سر در آن نقطه ناپیدا، غوطه ور در آب، داشتن. پس اگر هنر نزدت نبود تو به نزدش می روی ؟ به همان نقطه ناپیدا در میان آب. من هم شاید به همین مشغول باشم. روزنامه وقایع اتفاقیه روزنامه خوبی است در روزگاری که سالروز مرگ ۱۹ تا به مانندش می گذرد. آن روزها را به یاد می آورید ؟ چه امیدوار بودیم. توجیه می کردیم همه چیز و همه کس را... بله، روزنامه خوبی است، داخله و خارجه دارد و دیباچه و چه و چه... اما شرق هر چه می گذرد دوست داشتنی تر می شود، صفحه بندیش هوش از سر می پراند چنان که قیاسی در میان همه آن ها که آمدند و خاموش شدند نمی یابی. همسنگش. حتی از محتوی. عمرشان دراز باد !
هوا سرد است، گرم هم هست. بهاری است پس ! جوری که نه گرمایش اذیت می کند و نه سرمایش فراری می دهد. می شود زیر آفتاب گرم دراز کشید، خواب دید و با صدای باران از خواب پرید. این را امروز امتحان کردم. نمایشگاه کتاب قرار است به زودی برگزار شود. نفهمیدم کی دقیقا. گزارش روزنامه تازه کار کمی گیجم کرد. نوشته بود شواری شهر با ۵ ام تا ۱۵ ام موافق شده، از صبح تا ۱۰ شب. پس چهاردهم چه می شود ؟ بالاخره برگزار می شود و می فهمیم. شب ها قدم زدن در این هوا هم حسابی باید جالب باشد، آن هم به دنبال فرهنگ. زیر باران !
خبر دیگری که خواندم و اندوه بار شدم حدیث رنجیده شدن فرمان آرا، کارگردان کم کار، که هنوز اثری به جاودانی آن چه انتظارش را می توان داشت خلق نکرده مجبور به خلق نکردن شده است. آدم باورش نمی شود این وزارت ارشاد در دولت خاتمی باشد این مقدار بیمقدار... اینجا مزد ممیز از گور کن هم بیشتر است !

بالاخره که چی ؟
این بالاخره از آن واژه هاست که هیچ وقت در انتخابش نقش نداریم. همیشه پیش می آید. مسیر مسدود می کند یا راه فرعی دیگر می گشاید. من هم برای این فضا بالاخره ای ندارم و بر این مناقشه پایانی نمی دانم. حکایت همچنان باقی است...