X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1382 ساعت 11:53 ب.ظ

یاد یاران یاد باد

باید حتما چیزی بنویسم ؟ سال نو نوشته نو می خواهد، نه ؟ پس معافم کنید. نوشته نویی ندارم. حدیث بی وفایی هاست و تکرار تکرار. سالیان تکراری حرف های تکراری هم می خواهد، خیلی عجیب نیست. اما شما می خندید، حتما. این ها را برای سال دیگر می نویسم که زیاد دل خوش ندارد که سال استثنایی خواهد بود و به هزار وعده به استقبالش فرا می خواندتان. می خواهم که بداند زمان چه عنصر پلیدی است و ظرفی که زمان را نگاه می دارد چه ناپاک. می نویسم تا به یاد بیاورد همین سالی که چهره بر سینه خاک و یاد نکشیده هنوز، چه روزها و شب هایی را مهمانمان کرد، همه سیاه. به هرچه اش فکر می کنی رنگ مرگ چشم را می زند. سال مرگ های تکراری بود این سال، سال دردهای بی درمان. با تو ام ! می فهمی از دست دادن چیست ؟ از دست دادن چه رنگی دارد ؟ نع. نمی دانی. چون می خواهی تازه بدست بیاوری. همه عزت و اعتبار. با بهترین فصل ها شروع می کنی. با شادترین لحظه ها مهمانت می شوند و مهمانشان می شوی. اما بدان خزانی هم هست. مرگی هم خواهد رسید. به این روزها دل خوش مدار، که دل خوش نداشته ام. دیریست. نمی دانم آمادنت کی است، کی جان آن پیش از خود می گیری و خلاص، نو و تازه، فریبی دیگر می آغازی. با لباس های سفید، چون نو عروسانی که به هجله نرفته اند، هنوز. اما من که پیری این سال را دیده ام، پیری تو را هم می بینم، اکنون. پیر و خرفت. به هیچ چیز رحم نخواهی کرد. به هیچ چیز. مگر کودک چهار بهار دیده و ندیده چه کرده بود سال را با مرگ پدرش باید نو می کرد. همان که چهره مادر دیده، ندیده چهل روز نگذشته او را هم در همان چهار سالگی به کنج رویاهایش فرستاد. آغوش مادر می دانی چیست تو ؟ هی! با تو ام، پیر خرفتی که آخرین نفس ها را می کشی! با من بی سلاح قصد جنگ کرده ای ؟ آن یکی را چه می گویی که شبی سرد بود. باران می بارید. آماده می شدم که به تو بیاندیشم که چه کرده ام در این سال و چه باید بکنم. تلفن زنگ زد. به سادگی انگار خبر تولد دردانه ای را مژدگانی بخواهد، خبر مرگ دردانه ای را داد. دستانم را سرد کرد، مغزم را آتش زد... حیف که عمرت کوتاه است، مدت ماموریتت یک سال بیشتر نیست. وگرنه نشانت می دادم که بعد از تو چه می شود، چه می کنند آن ها که شماره ات، شماره این سال بر سنگ های سرد عزیزانشان هک خواهد شد. خبر آن هزاران هزار مردم را تو خود شنیده ای حتما، دیگر نمی گویم.

لحظه ها جان گرفته اند رو برویم. چه عکس های زنده ای. از صبح می خوانم و اشک می آید. می بینم و درد تازه می شود. گوش می کنم و حرفی نمی زنم. دستان مادرم چه زبر شده است. حقیقت دارد، سال دارد نو می شود. بیرون چه برفی می آید. کلاغ ها داد می کشند، برف برف. درختانی که بی خود جشن گرفته بودند ساکت شده اند. کاش لباس هایشان را در نمی آوردند. بیرون سرد است. تازه سلمانی رفته ام. که بود می گفت آرایشگاه. من که هنوز همان سلمانی را هم برایشان زیاد می دانم. جایی که وقتی ازش بیرون می آیی حاضر نیستی دیگر در آینه هم خودت را نگاه کنی چه آرایشگاهی است ؟ باید شش ماه صبر کنم تا دیگر حالم از ریخت خودم بهم نخورد! دیروز به کتابخانه رفته بودم ببینم چیزی برای تعطیلات می توانم پیدا کنم. همه را یا گرفته بودند یا اجازه نداشت بدهد. می گوید این کتاب ممنوعه است. می گویم آخر من این را نخوانده ام. می گوید من هم نخوانده ام. می گویم به درک! آن جا به درد همان تمام کردن کتاب های نیمه تمامی می خورد که از مهلت دادنشان گذشته است. می نشینم تمامش می کنم، جریمه اش را می دهم و خداحافظ... نمی گویم چه خوانده ام و چه نخوانده ام که با تعجب آمیخته به تمسخر نگویید : اه... تو هنوز این رو نخوندی ؟

می گوید " زندگی حرفه دوم من است."  آخه از صبح تا شب خواب هستم و فقط شب هاست که فرصت زندگی کردن دارم... سال نوتان مبارک !