X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1382 ساعت 09:34 ب.ظ

آرزوهای محال

من بی می ناب زیستن نتوانم    بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساغی گوید   یک جام دگر بگیر و من نتوانم

گاهی در این فکر فرو می روم، به این آرزو دل می بندم و به محالش پوزخند می زنم، که ای کاش لحظه ای بی پایان شود. ثابت شود. ساکن نشود و آنقدر بزرگ شود که تمام لحظه های دیگر را بپوشاند... آن وقت تمام چیزهای دور ریختنی، لحظه های زشتی و سیاهی، آرام در گوشه ای به بزرگی این لحظه حسرت خورند. به پایداریش. لحظه هایی که همیشه نوستالژی می شوند با همان یک بار آمدنشان... چه می شود اگر بیایند و دگر نروند، بیایند و در جان ماندگار بمانند. بیایند و ما را با خود ببرند ...

همیشه به تمام شدن آن نوای دل انگیز و غمناک حسرت خورده ام. ای کاش می توانستم به پایان رسم در پایان آن فیلم و در مقابل آن پرده نقره ای محو شوم. یا به درون کتابی بروم و هیچ گاه بیرون نیایم. همرنگ یکی از شخصیت ها، اصلا خودش شوم... تا وقتی تمام شدند زشتی و سیاهی بار دیگر هجوم نیاورند و کشان کشان ببرندم در مسیری بی انتخاب.

ای کاش آن صبح هیچ گاه فرا نرسد تا بتوانم در شبی تاریک و سرد تا صبح قدم زنم...