X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1382 ساعت 01:22 ب.ظ

روز اول دی ماه

امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
وحرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
وخاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش...

پس امروز اول دی ماه است ؟ عجب... تاریخ را گم کرده ام. مدتی است. ولی سرد است، از سردی اش می شود فهمید باید جایی بین زمستان و پاییز باشد. همان روز اول دی ماه خوب است ! مرز خزان و ویرانی. میان گذرگاه زندگی. اصلا چه فرقی می کند ؟
نه ، گویا فرق هم می کند. شب پیش از روز اول دی ماه هم شب یلدا باید باشد. وه... پس دیشب طولانی ترین شب سال بود ؟ حیف که مثل هر شب تا صبح بیدار نماندم تا لحظه هایش را بشمارم و با سپیده دمان گذشته بسنجم، ببینم دیشب طولانی تر بود یا شب های گذشته ام. ولی برای من که به فاصله پتویی که بر سر کشیدم و از سر برکشیدم پایان یافت... نمی دانم از آنان که شمرده اند باید پرسید.

دیشب اما راه رفتم. طولانی تر و پر پیچ خم تر از هر شبی. از میان خیابان ها و کوچه های فرعی، هی مسیرم تا خانه را دور تر می کردم. اما سرانجام از کوچه ها و خیابان ها دورتر شدم .
اصلا شب های سرد آمده اند برای راه رفتن، با لبه های برگشته پالتو و دست هایی گیر افتاده در بر همان پالتو. تنها و سرگردان، از کوچه ای به کوچه ای برای دیدن درختانی بیشتر که تنشان را بی پوشش مقابل سرمای شب نمایان کرده اند و هیچ باکشان نیست. برای دیدن عابران اندک با همان شکل، دستهایی در بر و نگاهی پنهان میان لبه های برگشته.
کیف بی پایانی است، در سرما بودن و پوشاندن خود. حتی سرد شدن و سرما خوردن، اگر بارانی حوصله باریدن داشت در آن سرما. یا سرخ شدن مقابل آتش، همرنگ آسمان. در باغی بی انتها، پر از درختان بی بر و خشک در دوسو، تا هاله ای مبهم که پنهانشان کند. تو هم برای آنکه حجم ابر در مقابلت را ببینی آوازی را از دهانت بیرون آوری، آوازی طولانی که به این زودی تمام نشود. و در این فاصله، تا صبح فراموشی، می توانی در نوستالژی گذشته غوطه ور باشی و به لحظه های نداشته حسرت خوری. حتی سرما بخوری...

ایمان بیاوریم،
ایمان بیاوزریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.

نگاه کن چه برفی می بارد ...