X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

شنبه 3 آبان‌ماه سال 1382 ساعت 01:45 ب.ظ

خیابان

photosig.comایستاده ام. مدتی باید بایستم در جایی پر رفت و آمد و شلوغ. به جایی خیره نیستم روبرو به ماشین ها نگاهم هست. از جلویم رد می شوند آدم ها، از جلوی چشمانم. گاهی نظرم از ماشین ها و خیابان کنده می شود و رهگذران را دنبال می کنم. چند قدمی از آمدنشان و تا چند قدم دور شدنشان در میدان دیدم قرار می گیرد. چهره ها برایم آشنا نیست. چهره های رنگارنگ خندان. عطرهایشان بیشتر یکسان است، بوهای ملایم. بوها در نظرم سرد می آیند. سرد و بیگانه. می آیند و می روند، گاه باز برمی گردند و دوباره از میدان دیدم عبور می کنند. تنها، جفت و گاه چند نفره. فکر می کنم جای خوبی برای ایستادن نیست، ممکن است آشنایی رد شود. اما هیچ آشنایی نه می آید نه می رود. من هم حوصله دیدن و سر تکان دادن ندارم پس دوباره نگاهم بین خیابان و آدم ها حرکت می کند.

چهره رهگذران که بیشتر هم جوانند فکرم را مشغول می کند. احساس راحتی و صمیمیتی درشان نیست. شاید هم برای من نیست. احساس غریبگی می کنم. لباس های عجیب کم نیست، صورت های عجیب هم. فاصله ای میان خودم و آن ها حس می کنم. نمی دانم این چهره ها محصول آزادی نیم بند امروز بعد از خفقان سالیان است یا پیشگامی ذهن این جوانان است که ظرفیتشان در غالب عرف نمی گنجد. محصول انقلاب است یا حاصل تفکر و نگاه منجمد تصمیم گیرندگان. هرچه هست برایم خوشایند نیست. عاریتی چهره ها نمایان است. خنده ها از قلب نیست از بین دندان هاست. باز می اندیشم، آیا این حد مطلوب است برای اینان ؟ یا فقط اعتراضی است به سلیقه های تحمیل شده. سرگردانی قدم ها و چهره ها نمایان است...

در آن گوشه دعوایی سرگرفته است. افکارم چون حباب می ترکد. راننده ای است بی حوصله و عصبی
که سوژه ای برای تخلیه روانی اش یافته است. باز درگیر این می شوم که حد ما این نیست.
زودتر می خواهم از آن جا جدا شوم. هیچ انگیزه ای برایم ندارد ایستادن در جایی که برای خیلی جزو تفریحات سالم است. برای کسانی که برایشان این حد مطلوب است. می شود مقصود خیلی ها را از رفت و آمدشان فهمید. به دنبال دستی می گردند که به دور گردنشان افتد و از آنجا جدایشان کند. هیچ هم پنهان نمی کنند. بوی عطرهایشان آزارم می دهد ...
به سقوط فکر می کنم، به اخلاق ویران شده این نسل. به باورهای نداشته این چهره ها. به نابودی خیابان...

به کنج اتاقم باز می گردم، با خود عهد می کنم به رنگ آن ها در نیایم. همان کور رنگی مرا بس است. از هم شکلی با این آدم ها عقم می نشیند.