X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 11:29 ب.ظ

خبری هست هنوز ؟

پیاده راه می افتم. هم برای فراموش نشدن پیاده روی هم برای سر زدن به دکه ای که در نزدیکی قرار دارد. از آن زمان که گاه روزی چند بار به چندین دکه در فاصله های دور و نزدیک سر می زدم مدتی زیاد گذشته است. فاصله ام با آن روزها به اندازه فاصله روزگار مردمان امیدوار آن روز تا مردمان ناامید این روزها می شود. دورانی که شوق خواندن و دانستن بین سطرهای روزنامه های چاپی به یک سان میان همگان افزون شده بود. عده ای با حسرت به یاد آن روزهای نچندان دور می افتند و به دوران طلائی مطبوعات یادش را به خیر می گویند. به راستی اگر خواستن و دانستن را بهاری متصور بود، بهارش آن روزها بود. همه باور داشتند گذشته را باید فراموش کرد و به امید فردا بود. اما دیری نپایید آن پیاده روی ها و جستن ها از ترس آنکه آرشیو روزنامه محبوب با نیافتن این شماره اش ضایع شود. به پاییز دچارش کردند آنان که با گذشته شوم پیوند خورده بودند.
 
پیاده راه می افتم، روزنامه ای جدید آمده است. بد نیست گه گداری دیدن و خواندنش. بعد از آن سرخوردگی ها که همگانی بود و هست، اینترنت و رسانه های مجازی تا حدودی زیاد خلا نبود آزادی تبادل اطلاعات در رسانه های چاپی را برای کسانی که آن را برگزیده بودند توانست پر نماید. دیگر خواندن روزنامه ای که فقط می خواهد خبرها را با تاخیری زیاد به نسبت سرعت پخش خبر در رسانه های مجازی برایمان پخش کند لطفی ندارد. البته روزنامه جایگاهش همیشه یگانه بوده و یگانه خواند ماند حتی در سرزمین هایی که نبود آزادی در اطلاع رسانی معنایی ندارد تا بازارش را از سکه اندازد، اما اگر در اینجا به توقعی که برایش متوقع است نرسد کمرنگ خواهد شد بی شک، که شده است.
روزنامه شرق روزنامه ای است که می خواهد سطحش را در این بازار بی رونق به سطح توقع نزدیک کند. لااقل به سطحی نزدیک به انتظار اهلش نزدیکش کند. دکه ای نزدیک است. شماره این ماه فیلم را هنوز نگرفته ام. دکه ای هم ندارد، خودش هم نمی داند هنوز نیامده یا تمام شده است. فقط نمی یابمش در پیش خوان کم نور، میان مجله های رنگارنگ. شرق هم تمام شده، البته این هر روز می آید، زود هم می آید ولی زود هم تمام می شود. از دکه ای در فاصله ای کمی دورتر که برای پرس و جو از "فیلم" بعد از برداشتن دو مجله "کارنامه" و "هفت"، راهش را می پیمایم زمان تمام شدن شرق را می پرسم. می گوید نه صبح ! متعجب می شوم و "فیلم" را در پیش خوانش می یابم و برمی دارم. پس باید روزنامه قابلی باشد که در این خلا توانسته مخاطبان را به این سرعت جذب کند. هرچند دنبال کنندگان حرفه ای با کارشان در لایی های همشهری پیشین، پیشتر آشنا بودند.
اما حیف که روز من به زودی تمام شدنش شروع نمی شود، ولی به گمانم به لطف دنیای مجازی می توان هر روز مثل ده ها سایت و وبلاگ و صفحه خبر، نوشته هایش را خواند.
 
پیاده برمی گردم. به یاد روزهایی که مسیر برگشت را از جلوی کتابفروشی در آنطرف خیابان انتخاب می کردم، راهم را کج می کنم و از میان ماشین های زیاد سرگردان رد می شوم. نگاهی گذرا به پشت ویترینش می اندازم چیزی نظرم را جلب نمی کند. داخل هم نمی شوم چون پول اندکی که در جیب داشتم با خرید سه مجله تمام شده است. حداقل آنقدر نیست که به انتخاب چیزی رسد. به روی در کتابفروشی پوستر اولین کاستی که ایرج گلپایگانی بعد از انقلاب منتشر کرده لحظه ای در نگاهم می آید و رد می شوم.
پیاده روی شاید بعد از یک دوش تازه کننده در این خیابان دود آلود شروع خوبی نباشد اما با چند مجله در دست و یاد آوری پیاده روی های آن روزها گام ها را می گذارم و بر می دارم. به زودی می رسم. در را باز و بسته می کنم و از خیابان جدا می شوم.
نمی دانم بار بعدی که چنین پیاده روی دست دهد چند روز شاید چند هم هفته دیگر باشد.
مجله ها را به روی تخت می اندازم و کامپیوتر را روشن می کنم... .