X
تبلیغات
رایتل

تاریک خانه

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1382 ساعت 12:03 ق.ظ

آخرین جرعه جام تهی ...

تو بمان با من ، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند
در دل ساغر هستی تو بجوش
من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...
 
این را در انتهای آخرین نوشته از آشنایی یافتم.
من دیوانه این شعر با آن صدای دلنشینم.
نمی دانم فقط محمد اصفهانی این را خوانده یا کس دیگری هم با آن لحن زیبا زمزه اش کرده است وقتی ؟ ولی در صدایش بغض و دردی است که حالم را دیگرگون کرد زمان شنیدنش اول بار.
هیچ گاه هم به درستی و از ابتدا جایی پیدایش نکردم، هر بار هم که شنیدمش از روی تصادف بود. شد چون آن تکه هایی که می آیند بی صدا و گم می شوند بی هشدار.
اگر کسی درباره اش دقیق تر می داند یا جایی که این ترنم راز آلود نیایش وار را در بر دارد می شناسد، سخت درودش گویم گر من را هم خبر دهد. 

تازه : دوست خوبم آرمینی این شعر فریدون مشیری را به صورت کامل تو وبلاگش گذاشته.