X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

تاریک خانه

سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:27 ق.ظ

هوای تازه



عاشق شدن را با تو فهمیدم و دلتنگ شدن را پس از آن به سرعت آموختم. همه تن چشم شدن خیره به دنبال نگاهت معنی تازه ای یافت و من من شدم چونان که آرزو داشتم، چونان که به انتظار نشسته بودم صبورانه، از خود بی خود شدم در حضور یا عدم حضورت. عشقی اسیری، عشقی به غایت وصف ناشدنی، جوششی بی کلام در میان سلول های تنم که گرم می شدند از تن تو از بویت و از آن باران زیبا بود که همه چیز جنبشی دوباره گرفت. آن باران را می گویم یادت که هست؟

بهار پنج سال پیش آغازیدیم و بهار پنج سال بعدش ادامه می دهیم. آن دلیلی که نگهمان داشت، نگهمان می دارد و نگهمان خواهد داشت و آن دلیل دیگر تنها عشق نیست، هرچند که عشق خود همه چیز است! عاشق شدن زیباست ولی عاشق ماندن و تکراری نشدن برتر از آن. زیر باران عشقت راه می روم و بوی خاک برخاسته از نم نم قطرات مهرت مستم می کند. راستی می دانستی چقدر هوای بارانی را دوست دارم باران من؟

هنوز حس زیبای آن روز، حس غریب علاقه مند شدن، حس خیس و بارانی دلتنگ شدن ذهنم را پر می کند وقتی یاد تنها موسیقی خاطره انگیز، شرشر باران یک ریز و هوای ابری آن عصر دل انگیز می افتم. چه بی ریا بودیم و چه بی ریا عاشق شدیم. گفتی اگر ماشین داری پس چرا دنبالم نمی آیی، یادت هست؟

آنقدر می خواهم بنویسم برایت، آنقدر دلتنگ نوشتن هستم که دریغ از کوتاه کردن این نوشته دارم. نوشته های برای تو بر آمده از عمق جانم هستند. می دانی نوشتن من هم مراسمی دارد برای خود. گوشم باید با موزیک دلخواهم نوازش شود، جانم با زخمه های آن جان یابد و آنگاه است که دستانم مانند پیانیست ها کلیدها را با نت فضای ذهنم تنظیم می کنند و کلام را برایت می نوازند. نمی دانم صدای نوشته ام را می توانی بشنوی؟ آنقدر بلند نیست کمی دقت کن! راستی سرانجام یافتم این موسیقی مسخ کننده مال کدام فیلم است، گفته بودم؟ شاید!

یکباره مرا می برد خاطراتت به روزها قبل و گاهی مرا پرتاب می کند به آینده، آنچه در انتظارش نشسته ایم. گویی سیال شده ام و می خرامم در کمند گیسویت. شانه کردن گندم زار موها هم تعبیر جالبی است، مگر نه؟

سرچشمه کلامم خشکیده انگار، باید صبح ها کمی زودتر بلند شوم. پیاده روی را ترجیح می دهی یا دوچرخه سواری؟ نم باران را یادت نرود بیاوری...
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟ / ساقی کجاست ؟ گو سبب انتظار چیست؟

سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 08:30 ق.ظ

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

صبح زود بیدار شده ام با این که دیشب زود نخوابیدم. دلم می سوزد چرا باید به تنبلی و بطالت این بهترین اوقات از دست رود. بلند می شوم، آبی به صورت می زنم، حافظ را باز می کنم و کامپیوتر را روشن. حافظ را بعد از این همه سال تازه در حال کشفم. کتاب "حافظ ناشنیده پند" ایرج پزشک زاد به این تکامل با طنز و مطایبت کمکم می کند و لذت خواندن حافظ را دو چندان. و برای فهم بهترش به دنبال حافظ نامه ای هستم تا مرا از اسرار نهان تر کلامش که مسلم از نگاهم مغفول مانده خبر دهد و باز لذتم افزون کند. پیش از این حافظ می خواندم اما در جانم نفوذ نمی کرد، اما اینک به سبب بودن در عشقی عمیق شاید هم فراز، کلامش در نگاهم جان دیگری می گیرد و خود را و عشق را و معشوق را می بینم و از نازک طبعی و لطافت و درک عاشقانه حافظ متعجب و متحیر می مانم. بلند آوازه و مرتبه ای ست شاعر ما و بایدش بیشتر در یابیم. هرچند به تجربه ثابتم شد باید رفت حتی اندک در راه نگاه، تا توان درک ایجاد گردد و گرنه روخوانی بیش نیست خواندن آن همه غزل آراسته به لطیف ترین ظرایف ادبی و ژرف ترین اشارات عرفانی. "گرچه وصالش نه به کوشش دهند  /  آنقدر ای دل که توانی بکوش" و می کوشم تا جرعه ای فراتر بتوانم نوش کنم. چیز دیگر که غبطه ام را به حافظ دو چندان کرد خواندن این نکته در کتاب فوق الذکر بود که جنابش در سن و سال جوانی یعنی چیزی همپایه سن و سال من اینگونه توانسته است بسراید و این گونه توانسته است حس کند و ببیند جان را و جهان را! اگر از نبوغش بگذریم باید حساب کار دستم بیاید که بدان که کجایی و کجا می بایست یا می توانستی باشی زیرا که همه مخلوق اوییم و راهمان کس نبسته تا نتوانیم پریدن. خودیم که به کوته سقف پرواز قناعت داریم. دشت وسیع است و بحر عمیق، تا تو در این میانه چه خواهی و چه کنی "چه شکر هاست درین شهر که قانع شده اند  /  شاهبازان طریقت به مقام مگسی"

باری، بعد از رفتن و آمدن های مداومم در دنیای مکان و لامکان کنون در کناره این کلام وحی دمی آرام گرفته ام و امید به آن دارم تا پیوندم با گره زلفش پیوندی جاودانه گردد و آسوده از این که چون حافظی برایم سخن می گوید به شیرین ترین کلام ها. هرچند خود می فرماید "هرکه خواهد چو حافظ نشود سرگردان  /  دل بخوبان ندهد وزپی ایشان نرود"! و خود که می داند ما به این سرگردانی لذت می بریم و خوش هستیم و سماجتم می بیند این بار پدرانه تر نصیحت می کند "حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی  /  بود که از لوح دلت نقش جهالت برود" بله، الحق که حافظی ست ناشنیده پند و شیرین سخن که به هر سو خواهد و به هر سو خواهی کشدت! و تنها شکری باقی می گذارد بی هیچ شکایت که زبان پارسی زبان مادری مان است و این لطایف را توان درک اندکی داریم.

اما بعد از کلام، سلامی به عشق گوییم که روزگار سختی می گذردمان و گاه تاب تحمل تاخت. دوری از معشوق و زهر هجر که از هزار مرگ سخت تر است. هرچند حافظ پیشتر زنهارمان داده بود که "فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر  /  این کارخانه ایست که تغییر می کند" اما گوش عاشق موعظه نمی شنود و پند نمی گیرد. "مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست  /  یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد" القصه به یاد آن شب که فرقت یار آخر شود روز را شب می کنیم و... البته دعا می کنیم!

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید  /  فغان که بخت من از خواب در نمی آید
قد بلند تو را تا ببر نمی گیرم  /  درخت کام و مرادم ببر نمی آید
زشست صدق گشادم هزار تیر دعا  /  ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
درین خیال بسر شد زمان عمر و هنوز  /  بلای زلف سیاهت بسر نمی آید

سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 05:39 ق.ظ

بانوی من

بانوی من! شب از نیمه گذشته و صبح در راه است. به یادت و نامت بیدار مانده ام. بیدار می مانم، اگر تو بگویی تا قله قاف می روم. ولی تو نگفتی و من فقط بیدار ماندم به امید آن که بیایی. می دانم چقدر انتظار کشیدن کشنده است. اما انتظارت را می کشم، هر صبح که بیدارم می کنی یا بیدارت می کنم و هر شب که رویت را می بوسم و به خواب می رویم. پس کی می آیی آخر؟ یا من کی می آیم آخر؟ قول می دهی اگر نیامدم یا نیامدی و نشد که بیایم و بیایی همانجا بمانی که بتوانم نگاهت کنم و شب را و صبح را به یادت بگذرانم؟ می بینی اشکهایم را؟ تا اشکی باقی ست بمان...

بانوی من! هوای تو نمی دانم گرم است یا سرد، تو از گرما خوشت می آمد؟ و من از سرما. هوای تو سخت سرد و سخت گرم است. راستی کی اجازه دادی تو را بانوی خودم صدا زنم بانوی من؟ مثل همه آنها که من گفتم و تو در سکوت پذیرفتی؟ این را هم می پذیری بانوی من؟ خدا بودن چیزی را از تو کم نمی کند... قول می دهم. می شود خدای من باشی؟ مثل خدا در تمام لحظات پیش من باشی، در یک قدمیم، از رگ گردن نزدیک تر؟ گردن هم عجب جای جالبی بود، یادم می ماند همیشه. و خنده من از چیز دیگری بود. نمی دانم، شاید از هیچ چیز. قول می دهم دیگر نه بخندم نه بگریم. قول می دهم. خدایم می شوی؟ اگر سختت است بیایی بگو تا من لااقل عکست را به گردنم نزدیک کنم و تو همیشه در همان جا، جایی که بتوانم چشمهایت را نظاره کنم بمانی. اذیتت نمی کنم... من با تمام بندگان فرق می کنم. همان جا هم که باشی خدای منی. هر جا که باشی خدای منی. اذیتت نمی کنم. قول می دهم... خدایم می شوی؟

بانوی من! من چقدر از اینکه تو را بانوی خودم صدا بزنم خوشم می آید. و چقدر از اینکه بتوانم سرم را روی پایت صبح کنم. و چقدر از اینکه صورتت را نوازش کنم. و چقدر از اینکه با تو قدم بر دارم و تو به من نگاه کنی و من به تو نگاه کنم. و چقدر از اینکه.... با توام. تو چطور؟ یادت می آید گفتم اندازه دوست داشتنم چقدر است؟ اندازه ای برایش پیدا نکرده ام راستش هنوز. از آن چیزی که بهت گفتم حتی شاید خیلی بزرگتر باشد اما مقیاسی برایش نیافته ام بانوی من، آن را علی الحساب گفتم. چه کسی می داند آیا از کهکشان بزرگتر هم هست؟ از این دنیا بزرگتر هم هست؟ نمی دانم، شاید. اگر بود همان قدر دوستت دارم... می دانی کشف تازه ام چیست؟ اینکه چقدر دست هایت آرامم می کند. بهت گفته بودم قبلا، شاید. پس چرا اینقدر تازه به نظرم آمد؟ شاید چون دستهای تو همیشه برایم تازه اند. مثل چشمهایت که هر لحظه با پلک هایت تازه می شوند و من خود را شفاف تر در آنها پیدا می کنم. شاید هم گم می کنم. نمی دانم، فرصت فکر کردن به اینها را نداشته ام.

برای نوشتن برای تو، برای خودم بهترین و ناب ترین زمان ها را یافته ام. جایی در مرز شب و روز. آرام ترین و لطیف ترین موقع از حرکت وضعی زمین. بین تاریکی و روشنی. جایی که تاریکی می گذرد... جایی که ای روشن ترین روشنی ها، ای خورشیدکم به سویت قبله می گردانم. گرم و روشنم کن. سویت را از میان چهار جهت قطبی یافته ام. از میان شمال و جنوب کرات و شرق و غرب کهکشان ها. از بالای عشقم و پایین قلبم. سویت را، چشمت را، دستت را تازه یافته ام. سخت یافته ام. فرصتم ده...

خورشیدکم به چشمان زیبایت قسم می خورم، تا گرمای دستانت را در دستانم احساس کنم رهایشان نخواهم کرد. نور می پاچانی ام. دوست می دارمت بانوی من!
یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:44 ق.ظ

گاه آرزو می کنم که...

ماه ها می گذرند بی آنکه بخواهند یا بخواهیم. ماه های با تو بودن هم سپری می شود هر چند من نتوانم هیچگاه به این فکر کنم که سهم من از تو آیا همین چند ماه خواهد بود، یا اینکه من که تو را و تو که مرا یافته ایم بعد از سال ها دوری، پس به جدایی فکر کردن چرا؟ دست تقدیر همیشه در کمین نشسته است، در کمین من و تو. اما اگر این تبر را زودتر با هم آماده اش کنیم دستش را قطع خواهیم کرد. ما توانش را داریم. بر خلاف عرف احمق و شرع مغشوش در آغوش هم بمانیم... اصلا چرا این حرف ها را می زنم؟ موضوع ماه اول آشنایی بود و هزار حرف نگفته که نمی دانم بتوانم همه اش را بگویم یا باز باید به انتظار دیداری و روزی دیگر بود. آری برای فکر به نبودن همیشه وقت هست، ما باید ابتدا بودن را تجربه کنیم.

از آن عصر دل انگیز روز 6 اردیبهشت، درست یک ماه پیش داستان شروع شد. شاید فقط داستان جدی شد وگرنه من اعتقاد دارم داستان ما نه یک ماه یا دوماه پیش که سال ها پیش شاید از ازل شروع شده بود. از آن عصر بارانی غم انگیز رنگ نگاهمان عوض شد و همه چیز عوض شد. تو از فکرم به سراسر وجودم خودت را کشاندی و رساندی و من از جلوی عینکت به پشت پلک های زیبایت خانه کردم. ما آمدیم و داستان دیگر شروع شده بود چه می خواستیم چه نمی خواستیم. مگر می شود دلی را که می لرزد به این راحتی ها آرام کرد. ما دیگر آرامشمان با باهم بودن معنی می شد. ما دیگر همدیگر را یافته بودیم. بعد از سال ها انتظار تو را، همان که همیشه به دنبالش بودم را، یافتم. در یک عصر دل انگیز غم انگیز...

چه زود می گذرد و چه دیر، لحظات با هم بودن و لحظات انتظار برای به هم رسیدن. حالا که به یک ماه گذشته نگاه می کنم می بینم چه راه طولانی را با هم آمده ایم صبورانه و عاشقانه. چه سنگ ها و چه سنگ ها که فکرشان مانع شدن بود در جاده انتظار برای به تو رسیدن یا در جاده با تو نفس کشیدن، اما سنگ ها نمی دانند ما به کجا می خواهیم برویم که اینگونه احمقانه به جلوی پایمان قصد مانع شدن دارند. یکی را تو شوت کردی یکی را من. یکی را تو خندیدی یکی را من. بعد با هم خندیدیم. و خندیدی درست موقعی که انتظار داشتم بخندی و گریه کردم درست موقعی که انتظار نداشتی، همه عمر باید در کشف این راز ها بود که کی کِی انتظارش چیست. یک ماه کم است، و البته زیاد. جایی که من با یک نگاه تو مست می شوم و جایی که با یک عمر زل زدن به چشمانت سیر نمی شوم. نه هیچ گاه سیر نمی شوم. ماری چرا می خواهی بروی؟ زنگ بزن کمی بیشتر با هم باشیم. کمی بیشتر. تو می گویی بعد از کمی بیشتر چی؟ بالاخره؟ نمی دونم بعدا فکرش رو می کنیم. و ای کاش آن بعدا هیچ وقت فرا نرسد که بخواهیم به جدایی فکر کنیم و وقت اضافه هایی که کفافمان را نداده و لاجرم باید با نگاه بدرقه ات کنم و من نمی توانم.

این یک ماه بهتر از یک سال گذشت، شاید هم یک عمر و کوتاه تر از یک لحظه. چه بارانی می بارید آن شب! یادت هست؟ سیل می آمد انگار و ما زیر سقف بودیم. منتظر نماندیم باران بایستد راندیم و من برف پاک کن را تند کردم. چقدر یک راه را دور زدیم و من تازه کار بودم، شاید ما تازه کار بودیم. بالاخره هر چیزی از یک جایی شروع می شود دیگر. اما حالا سعی می کنم جاده ها را کمتر بی هدف چرخ بزنم، حالا مقصد تویی و راه را می یابم من سرانجام... و عجب کلمه غم انگیزی ست این سرانجام، هرچند سرانجام، سرانجام برسد! تو می گویی شک داری؟ آره من مایلم شک داشته باشم، من باور ندارم. بی تو بودن را. کارت را سخت کردم؟ متاسفم.

بوی عطرت در سرم می پیچد. یادم نیست چه شد که گفتم تو هم گشنه ای؟ این غذاها که آدم را سیر نمی کند. تو گفتی بیا یک لغمه از مال من بخور. من هم با قیافه آدم های سیر گفتم من فقط دوست دارم از مال خودم بخورم. بهت که بر نخورد؟ منظورم این بود که... نمی دانم منظورم چی بود. یادت هست چرا همچین حرفی زدم؟ مگر مال من مال تو دارد؟ دارد؟ نمی دانم.

سربالایی ها را می رویم. چقدر راه مانده است؟ خسته شدی؟ نه؟ پس ادامه می دهیم. تو کی باید برگردی ماری جان؟

"گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو، تا بدانجا برمت که می خواهی
زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هیچگاه واژگون نشود، هر اندازه که ناآرام باشی یا دریای زندگی ات متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانیم"
سپیده دم
(با صدای احمد شاملو)
پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 02:30 ق.ظ

2:25am

گوش می کنم. سرم را کمی کج می کنم یا می چرخانم تا چشمانم روبروی چشمانت قرار گیرند، تا تمام صورتت در صورتم منعکس شود. همان عکست را می گویم که کمی سرت را چرخانده ای یا کج کرده ای. گوش می کنم، نگاه می کنم، احساس می کنم، منتظر می مانم و بیشتر احساس می کنم. آنقدر تا در چشمانم اشک جمع شود و شروع به نوشتن کنم. 1:45am

احساس می کنم. نبودنت را. بیشتر از بودنت نبودنت را حس می کنم و در تمام بدنم این حس پخش می شود. به چشمانم می رسد، از دستانم رد می شود و تا نوک پا یکسره می رود. چهار فصل را به یکباره تجربه کرده ام انگار. حس می کنم تو را. بی تو بودن را و بغض گلویم را می فشارد. ماری جان به کجایی الان؟ 1:48am

گوش می کنم. یک چیز را بیشتر نه. به ته که می رسد خودش به سر می رود. و در این سر و ته شدن ها تویی که می آیی و می روی. تویی که نزدیک می شوی و دور می شوی. با لبخند دور می شوی؟ یادم نیست. من هیچ چیز نمی توانم به یاد بیاورم. به این بیماری چه می گویند خانم پرستار؟ به جز حس غریب با تو بودن و بی تو رفتن هیچ چیز به یاد نمی آورم. به حافظه ام فشار می آورم. به دستم فشار می آوری، با هم شوخی می کردیم. یادت هست پوست آرنجت را گرفتم گفتم اینجا به من اختصاص دارد. اینجا مال من است. مال خود خودم. یادت هست؟ برایت نوشتم تو بهترین دوست منی. آره دوست، دوست خوب من.

احساس می کنم و گوش می کنم و می نویسم. یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من/دگر چه پرسی ز حال من... تلویزیون نه تو نگاه می کنی نه من. شاید تو بیشتر از من نگاه نکنی البته. اما این تصنیف حیف است گوش نکنیمش. اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی... بیا چند دقیقه سکوت کنیم این تصنیف / آهنگ / صدا / ملودی تمام شود. باشه؟ تو هنوز نخوابیدی؟ ماری جان بیداری؟ گوش می کنی؟ کی رود رخ ماهت از نظرم/به غیر نامت کی نام دگر ببرم/ اگر تو را جویم حدیث دل گویم/بگو کجایی/به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی...

ماری جان دیر وقت است می خواهی بخوابی باقیش را صبح بگویم؟ 2:11am

یادت هست گفتم ما هروقت با هم هستیم باران می بارد؟ باورت می شود الان هم که رفتم آب بخورم صدای قطره های باران می آمد از پنجره باز آن طرف. الان هم باران می بارد. به یاد تو و من. می خواهی سکوت کنیم به ملودی / سمفونی / ارکستر باران گوش کنیم؟ ماری جان بیداری؟ گوش می کنی؟ پس پنجره اتاقت را باز کن...

من بیدارم اما تو بخوابی بهتره عزیزم. مگه من نباید صبح زود برم؟ اوه، اصلا یادم نبود. خوب پس زودتر بخواب، خواب نمانی. من بیدارم. 2:21am

1 2 3 4 5 ... 35 >>